تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۵۱

آن رخ نبینم ار نبری زلف پر ز تابشب منقطع نگشته نبیند کس آفتاب
بر گوشه عذار تو مستیست خفته چشمنزدیک صبح از پی آن می رود به خواب
دندان شانه می کشد آن چین زلف و بسنامش خطا نبود که خواندیم مشک ناب
گفتی پس از هلاک تو دست از جفا کشمای عمر ناگزیر چرا می کنی شتاب
شوق رخ و لب تو ز دل خون چکاند خوناز آتش و نمک کند این گریه ها کباب
نقش درت همیشه به خون بر کشد سرشکهمچون محرزان که به سرخی کشند باب
خط های اشک بر ورق چهره کمالگر آیدت به چشم روان خوانیش جواب