تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۲۹

خطت سبز و لبت مشک و گلاب استدهانت ذره رویت آفتاب است
تو گنج حسن و بس خانه دلکه از شوق چنین گنجی خراب است
دل من بی به روی تو سوزانچو کتان از وجود ماهتاب است
شبی کان آستان بالین من نیستچه جای بستر و چه جای خواب است
برو ناصح مترسان از عذابمکه دیدار تو ما را خود عذاب است
بحمد الله ندارم دامن تراگر بر خرقهام داغ شراب است
کمال آن خاک در از گریه تر سازکه در باران امید فتح آب است