شمارهٔ ۱۴۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به یاد محبوب خود و زیباییهای او میپردازد. او از احساسات خود، از عشق و اشتیاقی که دارد، سخن میگوید. در میان جمع، چشمش به محبوب میافتد و از شوق و هیجان میلرزد. او به چشمانش میگوید که نباید به زیباییها نگاه کند، چون دلش را به درد میآورد. شبها نیز در خیال محبوبش غرق میشود و از شادی اشک میریزد. در مجلس، یکی از حاضران به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که آفتاب درخششی از او نمیتواند داشته باشد. شاعر سالها آرزو داشته که پای محبوب را ببوسد، اما اکنون احساس میکند که تنها دیدن او برایش کافی نیست و این دیدن هم در حال نابودی است. در نهایت، او به این نکته توجه دارد که زندگی و خوشیهایش همچون آب حیات پایدار نیست.
دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفتشمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت
هوش مصنوعی: دل به یاد زلف او دچار تلاطم و شوریدگی شد، همانطور که شمع در میان جمع افراد دیگر به یاد او لرزید و به حالت حساس درآمد.
دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریستلاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت
هوش مصنوعی: به چشمم گفتم که به زیباییها نگاه نکن و دلگیر نشو؛ اما نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم و این اشکها به خاطر نفس کشیدن در زیباییها به وجود آمد.
شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشتاشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت
هوش مصنوعی: در شب، به یاد زلف او ناگهان به ذهنم آمد و این خوشحالی چنان بود که اشکم از شوق بر روی صورتم جاری شد.
دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفتآفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت
هوش مصنوعی: دیگری در مجلس ما گفت که آن ماه آمد و مانند آفتاب از در وارد شد، اما کسی به سخنان او توجه نکرد.
سالها بوسیدن پایش مراد دیده بودآن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت
هوش مصنوعی: سالها پای او را بوسه زدم و آرزوهای خود را در آن دیدم، اما آنچه که میخواستم محقق نشد و در عوض، چشمم از انتظار سرخورده و خسته شد.
آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمالخضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت
هوش مصنوعی: آب حیوان نیست یعنی آب زندگی نمیبخشد. روزی که مانند اسکندر نیست، بلکه کمال و برتری آن را خضر به دست آورده است. خضر آبی را که از چشمه جاری میشود با سبزه پوشانده و به زیبایی درآورده است.