تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۸۹

طبع لطیف داند لطف لب و دهانتفکر دقیق باید سررشتهٔ میانت
دی می‌شدی خرامان چون سرو و عقل می‌گفتخوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
دانی چرا رفیقت کرد از درِ تو دورم؟نگذاشت تا نشیند گردی بر آستانت
دل تیر غمزه‌ات را گر جان سپر نسازدآن به که گوشه گیرد ز ابروی چون کمانت
پیراهن صبوری کردیم پاره‌پارهتا دیده‌ایم چون گل در دست این و آنت
لطف صبا شنیدم باد است با نسیمتآب حیات دیدم هیچ است با دهانت
در پایهٔ سلاطین باشد کمال مسکینگر بشمرند او را از خیل بندگانت