تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۹۳

عاشقم بر تو ز عاشق کشتنتدوست کئی تا دوست تر دارم منت
سر طلب از من که آرم در نظربر سر آن هم در چشم روشنت
گر دهی خون شکاری غمزه رامن شکار غمزة صید افکنت
ماه دزدی می کند خویی ز توزآن در آبد هر شبی از روزنت
دیده ای داریم بر روی نو پاکباکتر از دید ما دامنت
آستین گر ساعدت پوشد ز ماخون ما در گردن پیراهنت
میرود زلف تو در خون کمالخون ناحق میکند در گردنت