تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۲۵۶

مرد بی درد مرد این ره نیستغافل از ذوق درد آگه نیست
بی رخ زرد و اشک سرخ بر رودعوی عاشقی موجه نیست
روشن و خوش صباح زنده دلانا جز به بیداری سحرگه نیست
سالک باکرو نخوانندشآنکه از م اسوی منزه نیست
آستین کوته است شیخ چه سودچون از دنیاش دست کوته نیست
خواجه تا کی زند زهستی دمکه شود زیر خاک ناگه نیست
جان برین خاک ره فشاند کمالگر زند لال عشق بیره نیست