تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۲۵۷

مرد عشق تو به غم همدرد استدردمند تو بلا پرورد است
هر که از درد و رنگی دارداشک او سرخ و رخ او زرد است
بیخیر میفتد آتش خواب استدرد و غم می خورد اینش خورد است
دردمندان به دو رخ پاک کنندکف پا کز ره ن گرد است
هست با درد تو هر فردی راعالمی کز همه عالم فرداست
عشق، بیدرد سری گرم نکردشمع تا سوز ندارد سرد است
چون براند سخن از درد کمالهر که مردست بگوید مرداست