شمارهٔ ۴۲۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به یاد شبهایی میافتد که خیالی از معشوقش، مونس او بوده است. او به خاطر روزهایی که با معشوق همراه بوده، به یاد مجلسهای شاد و خوشیو دلجمعی میافتد. بیان میکند که در کلبهای که محنتهای روزانهاش را تجربه میکند، نمیداند کجاست و حسرتِ لحظات را میخورد. شاعر از جدایی و دلتنگی خود سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که اگر حتی یک لحظه به وصل معشوق دست یابد، آن را کمارزش میداند. او به جفا و وفای معشوق اشاره میکند و دربارهی سوزی که در وجودش احساس میکند، صحبت میکند و به زردی رخ معشوق چون شمع، اشاره دارد.
دوشینه خیالت همه شب مونس ما بودتا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود
هوش مصنوعی: در شب گذشته، خیال تو همیشه همراه و مونس من بود و تا وقتی که روز فرا رسید، دو دست من در کنار آن دو زلف تو بود.
مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسبابازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت
هوش مصنوعی: مجلس خوب و شاداب است و همه چیز برای خوشی مهیاست. اما نمیدانم چگونه بگویم که چه چیزی در آنجا کم است.
در کلبه ما محنت هر روزه شب دوششریف نفرمود ندانم که کجا بود
هوش مصنوعی: در کلبه ما هر روز با سختیها روبهرو هستیم، اما شب گذشته، کسی که مقام والایی داشت، حرفی نزد و من نمیدانم که او کجا بود.
من در عجب آن لحظه ز تشریف خیالتکان پایه نه در خورد من بی سرو پا بود
هوش مصنوعی: من در حیرت هستم که چگونه خیال تو، بدون هیچ پایه و بنیاد، به من تشریف میآورد.
گر یکدمه وصل تو خریدیم بعد جانآن هم سر یک موی ترا نیم بها بود
هوش مصنوعی: اگر لحظهای از وصل تو بهرهمند شدیم، باید گفت که جان ما هم تنها به اندازه یک موی تو ارزش نداشت.
اندیشه خون ریختنم دوش به آن چشمبر عزم جفا کردی و آن عین وفا بود
هوش مصنوعی: دیشب به فکر این بودم که ممکن است خونم ریخته شود، اما تو با آن نگاه پر از قصد بد به من خیره شدی، در حالی که همان نگاه میتوانست نشانهای از وفاداری باشد.
گر داشت کمال از نو نهان سوز تو چون شمعبر سوز نهائیش رخ زرد گوا بود
هوش مصنوعی: اگر کمالی دارد از پنهان بودن، سوز تو مانند شمع بر سوز نهانیاش، رخ زردی را نشان میدهد.