تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۴۱

گفتم جانا گفت بگو گر مردیگفتم مردم گفت که نیکو کردی
گفتم چشمم گفت بس این بی آبیگفتم نفسم گفت مکن دم سردی