تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۶۲۷

دارد به سجده شبها به روی بر زمینیبنگر که نور طاعت می تابد از جبینش
در حسن دارد آنی از لطف هم دهانیچندانکه باز جونی آن هست و نیست اینش
آن لب به آستین ها چون پاک کردینقل و شکر شد آنجا ریزان ز آستینش
از می دانی چراست همدم خال و خطش به لبهاو برخاستند او را بردند عقل و دینش
میکرد جان عاشق بر دلبران گرانیبگذاشتند او را بردند عقل و دینش
بی تو کجا بت چین یک جا قرار گیردگر دست و پا ببندند صورتگران چینش
خون کمال گفتی ریزم به خاک این درجا در بهشت سازد گر می کشی چنینش