تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۶۵۴

دل چه کند سرو و تماشای باغتا بتوانم از همه دارم فراغ
مجلس ما با تو چه محتاج شمعچون تو نشستی بنشین گو چراغ
سوخته جان همه از داغ و دردجان من از حسرت آن درد و داغ
زاهد خودبین که همه رنگ و بوستبوی تو بشنید به چندین دماغ
گرچه دو چشمت دل ما برد اسیرهیچ نکردیم ز ترکان سراغ
یار کشد باز دلا گفتمتلیس علی المخبر الأ البلاغ
برد دلت هندوی زلفش کمالباز عجب گر بشود صیده زاغ