شمارهٔ ۶۵۴
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق و ناکامی شاعر نسبت به عشق و زیبایی است. شاعر از تماشای باغ و زیباییهای آن صحبت میکند، اما این زیباییها نمیتواند او را آرام کند. او به حضور معشوق اشاره دارد که در غیرانتظار، نور و روشنایی مجلس را فراهم میآورد. دلش سوخته از درد و حسرت عشق، و تاسف میخورد که حتی زاهدان خودبین نیز نتوانستند بوی عشق را درک کنند. هر چند چشمان معشوق دل او را اسیر کردهاند، او از ارتباط با دیگران (ترکان) صرف نظر کرده است. در نهایت، شاعر از تاثیر زلف معشوق بر دلش و امکان بروز عشق در زمانی ناممکن صحبت میکند.
دل چه کند سرو و تماشای باغتا بتوانم از همه دارم فراغ
هوش مصنوعی: دل چه توان کند وقتی که زیبایی باغ و سرو را میبیند، در حالی که آرزو دارد از تمام مشغولیتها و دغدغههایش رهایی یابد.
مجلس ما با تو چه محتاج شمعچون تو نشستی بنشین گو چراغ
هوش مصنوعی: مجلس ما وقتی تو هستی دیگر به شمع نیاز ندارد، چون با حضور تو همه چیز روشن و پرفروغ است.
سوخته جان همه از داغ و دردجان من از حسرت آن درد و داغ
هوش مصنوعی: همه از درد و رنجی که دارند، آتش به جانشان زده است، اما من خودم از حسرت آن درد و رنج بیشتر رنج میبرم.
زاهد خودبین که همه رنگ و بوستبوی تو بشنید به چندین دماغ
هوش مصنوعی: ای زاهد خودپسند که تنها به خود و ظاهر خود اهمیت میدهی، مردم گرچه نتوانند بوی تو را استشمام کنند، اما میتوانند از طریق حسهای مختلف، وجود تو را احساس کنند.
گرچه دو چشمت دل ما برد اسیرهیچ نکردیم ز ترکان سراغ
هوش مصنوعی: اگرچه زیبایی چشمهایت دل ما را اسیر کرده است، اما ما هیچ اطلاعاتی از ترکها نخواستیم.
یار کشد باز دلا گفتمتلیس علی المخبر الأ البلاغ
هوش مصنوعی: دوست میکشد و باز هم میگویم، سلیقه و اندیشهات را در میان اطرافیان میزبانی نکن، چرا که تنها بیان و اظهار است که اهمیت دارد.
برد دلت هندوی زلفش کمالباز عجب گر بشود صیده زاغ
هوش مصنوعی: دل تو را جذابیت و زیبایی زلف او برده است و این جای شگفتی ندارد اگر زیبایی او مانند یک گنجشک سیاه باشد که صید شده است.