شمارهٔ ۷۰۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر درباره احساسات و تردیدهای خود در مورد عشق و وفا صحبت میکند. او از این سؤال میکند که آیا در دل محبوبش وفا وجود دارد و نمیداند که چگونه میتواند این را بفهمد. پس از جدایی، او نگران است که آیا میتوان امیدی به وصال دوباره داشت یا خیر. شاعر همچنین به کشتن عشق و دعا و قناعت اشاره میکند و میپرسد که آیا این وضعیتها واقعاً درست و مناسب هستند. در نهایت، او به مسکینی خود اشاره میکند و به مرهم صبوری به عنوان یک راه حل مینگرد، اما باز هم از اینکه آیا این راه حل مناسب است یا خیر، تردید دارد.
ترا در دل وفا باشد چه دانمز خوبان این کرا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: دل من به تو وفادار است، اما نمیدانم این زیبایی که در تو هست، متعلق به چه کسی است و من از آن بیخبرم.
فکندی وصل خود با روز دیگرپس از مردن دوا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: بعد از مرگ، دیدار تو با روزی دیگر چه فایدهای دارد، اینکه من نمیدانم.
بکش گفتم مرا گفتی روا نیستچنین کشتن روا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: گفتم مرا بکش اما تو گفتی این کار درست نیست. حالا من نمیدانم که آیا این نوع کشتن مجاز است یا نه.
دعا ناگفته داری نسد دشنامعطا پیش از دعا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: دعاهایی که در دل دارند، با دشنامهای بیفایده جایی پیدا نمیکنند. نمیدانم که چه باید کرد.
به دیدن قانعم گفتم ز تو گفتقناعت در گدا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: در دیدار با تو، از رضایت خود صحبت کردم، اما او گفت که قناعت مختص گدایان است و من نمیدانم چه بگویم.
مرا گفتی کجا باشد دل توچنین مسکین کجا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: گفتی دل تو کجا زندگی میکند و چرا چنین بیپناه است، من چه میدانم.
کمال این ریش را مرهم صبوریستو لیکن آن ترا باشد چه دانم
هوش مصنوعی: این ریش که نشانهای از صبوری و کمال است، به نوعی نماد است. اما نمیدانم این ویژگی برای تو چه معنایی دارد یا چگونه آن را درک میکنی.