شمارهٔ ۷۲۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دردی درون خود صحبت میکند که درمانش را نمیداند. او از ساقی میخواهد جامی بیاورد تا کمی از غمهایش را فراموش کند. شاعر به یاد اوست که از وجودش چیزی نمیبیند و آرزوی دیدن روی محبوبش را دارد. او احساس ناتوانی میکند و به باد میگوید که جانش را برساند. شاعر از حال خود نگران است و میگوید که دردش از وضعش در زندگی است. او در بند جسم خود است و آرزو دارد که از آن رهایی یابد. در انتها، به حس کمال و محبت اشاره میکند و از نبودن یک مهربان در زندگیاش گله میکند.
در دست در درونم درمان آن ندانمساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم
هوش مصنوعی: در درون من دردی وجود دارد که نمیدانم چگونه درمانش کنم، ای ساقی، یک جام بیاور تا از زهر این درد رها شوم.
از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آیتا یک نفی ببینم روی نو پس نمانم
هوش مصنوعی: من بار وجودم را به دوش کشیدم و از آن جدا شدم. حالا بیایید تا به تماشای زیبایی جدیدی بنشینم و از این دنیای مادی دور شوم.
دوراست کوی جانان ای باد و من ضعیفمفریاد جان من رس و آن جایگاه رسانم
هوش مصنوعی: ای باد، راه دوری تا محبوبم وجود دارد و من به شدت ضعیف هستم. فریاد بزن تا جانم را برسانی و به آنجا که محبوبم هست برسانی.
جانم بکاست چون شمع ای باد صبح آخراز گشتنم چه خواهی من خود ز مردگانم
هوش مصنوعی: ای صبح، جانم مانند شمع کمنور شده است. از کهنه شدن من چه سودی میبری؟ من خود از زمره مردگانم.
جور من از طبیب است درد من از جیب استآن غصه با که گویم این قصه با که رانم
هوش مصنوعی: درد و رنج من ناشی از درمانهایی است که میکند، اما دردی که احساس میکنم به خاطر کمبود مالی است. این غم و اندوه را نمیدانم با که باید در میان بگذارم و داستان خود را برای که تعریف کنم.
در بند تن دریغ است جان پری نژادمدیوانه وار ناگه رنجیر بگسلانم
هوش مصنوعی: در قید جسم، جان من که از نژاد پری است، بسیار افسرده است. ناگهان میخواهم زنجیرهای محدود کننده را پاره کنم.
حال کمال گفتم یک شمه ای بگویمچون مهربان ندیدم شهر است بر دهانم
هوش مصنوعی: حال که به اوج کمال رسیدهام، میخواهم اندکی صحبت کنم. چرا که در میان انسانها، مهربانی را ندیدهام و این موضوع بر زبانم جاری میشود.