تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۷۵۰

شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازمهمنی دار که خود را بر بار اندازم
من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسدسوختن پیش رخ دوست ز سر آغازم
پیش مردم اگر از دیده نیفتادی اشکهرگز از پرده برون می نفتادی رازم
اگر صدم عیب به می خواری و رندی پیداستدر نهان یک هنرم هست که شاهد بازم
نشنود نالهام از ضعف درون هیچ طبیبزآن جهان آید از آن چونه شنود آوازم
دوش تب داشتم و شب همه شب گرم بدانکه شوی رنجه و آنی به عیادت بازم
درد جانسوز اگر این و جراحت این استمرهم آن بهتر و درمان که بدینها سازم
باز گفتم که به تبع هرزه بگوینده کمالاین سخن های محال است که می پردازم