شمارهٔ ۷۶۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر احساس میکند که اگر از لب معشوق کام بگیرد، مانند خضر که از دنیا نمیرود، زنده خواهد ماند. با ورود معشوق به زندگیاش، تمام دغدغهها و افکار دیگر از ذهنش رفته و تنها به غم عشق او فکر میکند. او از درد جدایی و نارسایی در درمان این درد رنج میبرد و از این رو ارتباط عمیقی با معشوق خود دارد. شاعر همچنین به زیباییهای بهار اشاره میکند و احساس میکند که بوی خوشی از این فصل در آید، در حالی که خود در چنگال عشق گرفتار است. به طور کلی، شعر بیانگر شیدایی و احساس اسارت در عشق است.
گر کام خود از لبت بگیرمچون خضر به سالها نمیرم
هوش مصنوعی: اگر از لبانت آرزوهایم را بگیرم، به مانند خضر که همیشه زنده است، هیچگاه نمیمیرم.
زآن دم که تو آمدی به خاطرفکر همه رفت از ضمیرم
هوش مصنوعی: زمانی که تو به زندگیام آمدی، همهٔ افکار و خیالهای دیگر از ذهنم پاک شدند.
دارم ز غم تو بر دل ریشدردی که دوا نمیپذیرم
هوش مصنوعی: از غم تو دل شکستۀ من دردی دارد که هیچ درمانی برایش وجود ندارد.
چندان که ز من تو در نغوریمن نیز هم از تو در نفیرم
هوش مصنوعی: به اندازهای که تو به من توجه نمیکنی، من نیز به تو توجهی نمیکنم.
چون زلف تو گرد آیم از پایهم زلف تو باد دستگیرم
هوش مصنوعی: زمانی که من دور زلف تو میچرخم، از پای تو نیز زلف تو مرا کمک میکند.
ای باد بهار کز تو خوشبوستمجلسی به روایح عبیرم
هوش مصنوعی: ای باد بهاری که بوی خوشی را به مجلس آوردهای، تو به خاطر عطر خوشی که به همراه داری، عزیز و گرامی هستی.
بگذر به خجند و گر به یاراناز من که به شهر چین اسیرم
هوش مصنوعی: به خجند برو و اگر با دوستانم مواجه شدی، به آنها بگو که من در شهر چین گرفتار شدم.
زان برد کمال جور آن شوخکو محتشم است و من فقیرم
هوش مصنوعی: از ویژگیهای ناپسند و رفتارهای ناهنجار او برداشت میکنم، در حالی که او بسیار جذاب و با وقار به نظر میرسد و من در این میان شخصی فقیر و بیبهره هستم.