تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۸۱۴

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودممشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم
بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمعآن شب چو آب دیده از سر گذشته بودم
من در لطافت آن گوی ذقن چه گویمتا دیدمش ربوده از خویش در ربودم
چندانک مهر و کینته با من فزون و کم شددر صبر و بیقراری کم کردم و فزودم
ساقی مریز جرعه تا محتسب نه بیندداغ شراب گلگون بر خرقه کبودم
از بانگ چنگ کارم شد صد بریشم افزونتا سوی باده نوشان در پرده ره نمودم
رفت آنکه بی تو دیگر چشم کمال خسیدآن خواب بود گوئی وقتیه که میغنودم