تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۸۶۳

شبی خواهم چو شمعش لب گزیدنبدین قلم زبان باید بریدن
چو آن لب در خیال آرد دو چشممچو آب از نازکی گیرد چکیدن
ندانم اشک خونین از پی کیستکه دم بردم فتادش از دویدن
مرا چشمی گرت بینم چه باشدبه چشم خود گناهی نیست دیدن
حدیث حسن گل نازک حدیثی استز بلبل باید این معنی شنیدن
مگو ای باغبان بگسل از آن سروکه حیف است از چنان سروی بریدن
کمال آن زلف دالست و خیالتچنان دالی به انگشتان کشیدن