شمارهٔ ۸۷۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق است. شاعر به سختیهایی اشاره میکند که در جدایی و دوری از محبوب خود احساس میکند. او از چشمانش که دچار درد و ناتوانی شدهاند، سخن میگوید و میپرسد چگونه میتواند این سختیها را تحمل کند. در عین حال، شاعر به عدم توانایی در جدایی از محبوبش و شوق و محبت شدید اشاره میکند. در انتها، با زبانی استعاری به اهمیت عشق و دلمشغولی میپردازد و میگوید که این عشق نمیتواند با هیچ چیزی جایگزین شود.
من نخواهم دیده از رویت دگر برداشتنمشکل است از دیده روشن نظر برداشتن
هوش مصنوعی: من دیگر نمیخواهم چشمم را از تو بگیرم، چرا که جدا کردن دید از آنچه که روشن است، کار سختی است.
چشم داری ای کبوتر این چه گستاخیست بازنامة کآنجاست نام او بپر برداشتن
هوش مصنوعی: ای کبوتر، تو چشمی داری، این چه جسارتی است که دوباره نامهای را برمیداری که نام او در آن موجود است؟
همچو بر مونیست از جا بر گرفتن بار کوهپیش آن سوی میان بار کمر برداشتن
هوش مصنوعی: انسانی که مانند بری است که نمیتواند از جا بلند شود و بار سنگین کوه را به دوش بگیرد، پیش از آنکه به سوی دیگر برود، باید بار خود را از کمر بردارد.
دیده گریان خواستگردی از درش خندید و گفتچون توان ای دیده گرد از خاک تر برداشتن
هوش مصنوعی: چشمی که همیشه در حال گریه است، به او گفتند: چطور میتوانی از دل خاک و غم خود را بالا بکشی و به آرامش برسی؟
باره شبهای فراقت چون تواند بر گرفتآنکه نتواند ز ضعف آه سحر برداشتن
هوش مصنوعی: در شبهای جدایی، چگونه میتوان بار سنگین آن را برداشت؟ آن کس که به خاطر ضعف و ناتوانی نتواند در صبحگاه آه بکشد، چگونه میتواند این بار را به دوش بکشد؟
ای مگس منشین بر آن لب جان شیرین گوش داربار تو نتواند از لطف شکر برداشتن
هوش مصنوعی: ای مگس، بر روی آن لبهای شیرین که جان را به یاد میآورد، ننشین. توجه کن که تو نمیتوانی از نعمت و لطف شکر، بهرهبرداری کنی.
سر مقر بود چون بنهاد بر پایت کمالاز خجالت باز نتوانست بر برداشتن
هوش مصنوعی: او هنگام نشستن بر روی سر مقر، به قدری از خجالت شرمنده بود که نتوانست پاهایش را بردارد.