تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۸۷۹

من و محنت تو زهی راحت منچه راحت که بخت من و دولت من
چو من با تو باشم زهی راحت تواگر این نباشد زهی محنت من
به دشنام من رنجه گشتی شنیدمزهی خواری نو زهی عزت من
من و اقتدا با تو در هر نمازیهمین است تا زنده ام نیت من
غمم گو مخور چونکه آن یار دیرینتکو می شناسد حق نعمت من
زنصدبع میترسم ای جان روانترز خاک در او بر زحمت من
کمال این شرف تا قیامت ترا بسکه گوید فلانیست در خدمت من