تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۹۱۷

ای از حدیث زلف توام بر زبان گرهبگشای برقع از رخ و از زلف آن گره
چشمم گلی نچید ز باغ رخت هنوزتا کی زند دو زلف تو بر ابروان گره
زلفت دلم بیست و در آویخت از هواجز باد دلگشا که گشاید چنان گره
خوبان که دانه دانه کنند اشک عاشقاناز ساحری زننده بر آب روان گره
ابرو ترش کنی و بگویم زهی کمانآری فتد همیشه ز زه بر کمان گره
موی میان او به کمر هست در خیالچون رشته که باشدش اندر میان گره
نظم کمال بسته به هم رشته درستگفتار دیگران همه بر ریسمان گره