شمارهٔ ۹۳۳
هوش مصنوعی: این شعر درباره حسرت و افسردگی ناشی از جدایی و دوری از محبوب است. شاعر از آرزوهایش برای ناامیدی و مرگ صحبت میکند و به دردی که در شب فراق احساس میکند اشاره میکند. او به زردی و پارهپاره بودن خود اشاره میکند و میگوید که هجران محبوبش جانش را به لب رسانده است. در نهایت، شاعر به یادآوری لحظههای خوش با محبوبش میپردازد و ابراز میکند که هیچکس به آرزوی دلش نمیرسد و عمر دوبارهای نمییابد.
به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چارهکه کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره
هوش مصنوعی: چقدر زیباست که باز هم آرزوی کشتن او را دارم، چرا که مردمان از هر سو به تماشا آمدهاند و از این منظر خارج شدهاند.
چو طفلِ دیده رسن باز شد به حلقه زلفشبرون شدند ز هر گوشه مردمان به نظاره
هوش مصنوعی: وقتی که کودک به رشتهای نگاه میکند و آن را به دور حلقهای از مو میزند، من مانند ستارهای سوخته هستم که به خاطر یک نگاه، به او آسیبی نرساندهام.
نساخت با من بی طالع آن ستارهٔ دولتستارهٔ سوختهام، زآن به من نساخت ستاره
هوش مصنوعی: در شبی که ستارهها در آسمان کمنور بودند و چشمانم از دیدن آنها پر بود، سرنوشت من به گونهای رقم خورد که با ستارهای خوشبختی یا فخر را احساس کردم.
شب فراق تو از اشک پُرترست دو چشممشبی که مه نبود چشم پر بود ز ستاره
هوش مصنوعی: شب جدایی تو، چشمانم از اشک پر شدهاند. به رنگ زرد صورت من و لباس پارهام نگاه نکن.
ببین علامت یکرنگی و درستی پیماننظر مکن به رخ زرد ما و جامهٔ پاره
هوش مصنوعی: به نشانهٔ واضح و روشن بودن وفاداری، باید دانست که دریا به خودی خود نمیتواند کنارهای داشته باشد و همیشه در حال تغییر است.
چگونه هجر تواَم جان به لب رساند ندانمچنین که بحر غمت را بدید نیست کناره
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه میتوانم از دوری تو طاقت بیاورم، چون جانم به لب رسیده است و نتوانستهام به یقین به نشانیات برسم که به من بگوید کجایی.
چه آیتی تو ز رحمت که تا ز ما شدهای گمنیافتیم نشانت به ختمهای سه پاره
هوش مصنوعی: چقدر زیباست که در لحظهای از رحمت الهی واقعیت را درک کنیم؛ ما در این مسیر، من به طور پیاده و تو با تواناییهای بیشتری به جلو حرکت میکنیم.
خوش آن زمان که من و تو چو شاه و بنده به راهیروان شویم روان من پیاده و تو سواره
هوش مصنوعی: زمانی خوش است که من و تو مانند شاه و بنده در مسیری باشیم که باد دائم از محبت و یاد دوست سخن بگوید.
هماره ورد زبان کمال این بود و بسکه باد ورد زبانش حدیث دوست هماره
هوش مصنوعی: کمال همیشه میگفت که تنها آرزوی او این است که هیچکس نتوانسته به آرزوهایش در زندگی دوباره برسد.