تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۹۷۲

ای دهان تو قند و لب همه میقند پیش لب تو لیس بشی
تیر از آن قد نهاده سر بگریزبیشکر دور نیست ناله نی
راز ما فاش کرد خون سرشکتو کمان را چه می کنی در پی
سوختی جان ما به غمزه و زلفچند ریزیم خاک بر سر وی
آفتاب از جمال تو خجل استناز تا چند و سرکشی تا کی
زندگی بافت از لب تو کمالکه ز رخسارها چکاند خوی