تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۰۴۰

کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدیتا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی
خوش بود ار سحر گهی نزد ستم رسیدگاناز دم فاصنة صبا مزده دلبر آمدی
در دم آخر ار بدی بر من خسته اش گذرجان به لب رسیده ام خرم و خوش بر آمدی
اگه به چمن در آمدی شاهد سرو قد ماگل ز حیای روی او سرخ به هم بر آمدی
بنده وقت آن دمم کان بث شوخ عشوه گروعده بدادی از رهی وز ره دیگر آمدی
زودترش فرو رود پای به گل درین هوسبر سر کوی زیر کی هر که بود سر آمدی
جور و جفای بیحدش از دل ما به در شدیروزی اگر کمال را مونس و غمخور آمدی