شمارهٔ ۱۰۵۰
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و وابستگی عاطفی میپردازد. شاعر از یار خود میخواهد اگر به او پاسخ مثبت دهد، با هم خواهند بود و اگر نه، بهتر است دیگر به او فکر نکند. او نگران درد و غم ناشی از جدایی است و به دیگران نیز توصیه میکند که غم او را حس نکنند. در نهایت، شاعر به در خانه یار رفته و گفته میشود که عشق و محبتش به او، او را به زمین و درهای زندگی و عشق میسازد. شعر به زیبایی احساسات عاشقانه را با بیان درد و امید توأم کرده است.
گر به من یار شوی ور نشویتو همان باری و دیگر نشوی
هوش مصنوعی: اگر تو با من همراه شوی یا نشوی، در هر صورت همانند باری خواهی بود و دیگر نمیتوانی تغییر کنی.
من به دیده نظری هم نکنمگر تو در دیده مصور نشوی
هوش مصنوعی: من حتی نگاه هم به تو نمیکنم، اگر تو در چشم من تجلی نکنید.
ای دل این درد که داری گر ازوستشربتی نوش که خوشتر نشوی
هوش مصنوعی: ای دل، اگر این دردی که حس میکنی از عشق است، پس نوشیدنی بیاور که شیرینتر از آن نباشد.
مشو ای دیده شب هجران خشککه چو بینی رخ او تر نشوی
هوش مصنوعی: ای چشمانم، در ایام جدایی خشک و بیاحساس نباشید، چرا که وقتی چهره او را ببینی، دیگر توانایی کنترل احساساتت را نخواهی داشت و اشکهایت جاری خواهد شد.
مخور ای زاهد کمخواره غممغم خود خور تو که لاغر نشوی
هوش مصنوعی: ای زاهد کمخوار، غم مرا نخور. تو که لاغر نمیشوی، خودت را به فکر و غم من مشغول نکن.
ای حسود از غم او گره نالمتو چرا کور شوی گر نشوی
هوش مصنوعی: ای حسود، چرا از غم او ناراحت میشوی و خود را عذاب میدهی؟ اگر کور شوی و به درد او فکر نکنی، از این درد خودت هم رنج میبری.
بر درش حلقه زدم گفت کمالخاک این در نشوی در نشوی
هوش مصنوعی: بر در آن خانه حلقه زدم، او گفت که بهترین حالتی که میتوانی داشته باشی این است که به این در نرسی و دوری از آن را بپذیری.