شمارهٔ ۱۰۵۶
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقش خطاب میکند و از او میخواهد که به حرفهایش توجه کند. او ابتدا از وفا و عهدشکنی معشوق سخن میگوید و معشوق در پاسخ به طعنهها و انتقادهای او واکنش نشان میدهد. شاعر با ابراز درد و ناامیدی از دل تنگی خود مینالد و معشوق به او میگوید چرا با تندی صحبت میکند. او از زیبایی زلف معشوق میگوید و معشوق به او یادآوری میکند که سخن گفتن از زیباییها کافی نیست. در نهایت، شاعر از ناامیدیاش در انتظار خبری از بخت سخن میگوید و معشوق به او میگوید که آن روز که او از دلش سلامی بفرستد، امید به کمال خواهد رسید.
گفتم: ای سیمذقن! گفت: که را میگویی؟گفتم: ای عهدشکن! گفت: چهها میگویی
هوش مصنوعی: با تو صحبت میکنم، ای کسی که صورتت مانند نقره است! او در پاسخ گفت: دربارهی چه کسی صحبت میکنی؟ من دوباره گفتم: ای کسی که به وعدههایش وفا نمیکند! او پاسخ داد: چه حرفهایی را میزنی؟
گفتم: ای آنکه نداری سر یک موی وفاگفت: معلوم شد اکنون که مرا میگویی
هوش مصنوعی: گفتم: ای کسی که حتی به اندازه یک تار مو هم وفادار نیستی. او پاسخ داد: حالا فهمیدم که چرا مرا مورد خطاب قرار میدهی.
گفتم: ای جان ز دل سخت تو فریاد مراگفت: با ما سخن سخت چرا میگویی؟
هوش مصنوعی: گفتم: ای عزیز، دل تو چرا اینقدر سرد است و مرا رنج میدهد؟ او گفت: چرا با من به زبان سخت و تند صحبت میکنی؟
گفتم آن زلف پریشان تو با مشک خطاستگفت: تا چند پریشان و خطا میگویی؟
هوش مصنوعی: گفتم که آن زلفهای آشفتهات با عطر مشک بینظیر است. او پاسخ داد که تا کی میخواهی درباره پریشانی و نادرستی صحبت کنی؟
گفتم: از باد نسیم تو شنیدن چه خوش استگفت: تا کی سخن از باد هوا میگویی
هوش مصنوعی: گفتم: شنیدن نسیم تو چقدر دلنشین است. او پاسخ داد: تا کی درباره باد و هوا صحبت میکنی؟
گفتم: از دست دل خود به هلاکم راضی!گفت: این خود ز زبان و دل ما میگویی
هوش مصنوعی: زمانی که من گفتم، از اینکه دل خود را به هلاکت میسپارم، خوشنودم! او پاسخ داد: خودت این را از زبان و دل ما بیان میکنی.
گفتمش: کی رسد از بخت پیامی به کمال؟گفت: آن روز که از ماش سلامی گویی
هوش مصنوعی: به او گفتم: چه زمانی خبری خوش از سرنوشت به من خواهد رسید؟ او پاسخ داد: آن روز که از خودت سلامی به معشوق بگویی.