شمارهٔ ۴۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غمی عمیق و گم شدن آرامش و عشق در دل خود سخن میگوید. او به ساربان میگوید که کاروانش گم شده و از موانع و مشکلات زندگی غمگین است. تشبیه مرغی که از قفس فرار کرده، نمادی است از آزادی و رهایی که دیگر وجود ندارد و نالههای او به باغبان، افسردگی و ناامیدی را نشان میدهد. شاعر از عشق خود و تلاش برای حفظ آن صحبت میکند، اما احساس میکند همهچیز گم شده و امیدش به محبت از دست رفته است. در نهایت، او اشاره میکند که امیدها و آرزوهایش در گمنامی و تنهایی محو شدهاند.
هجوم غم رسید اندر دل و راه فغان گم شدمران ای ساربان محمل که امشب کاروان گم شد
هوش مصنوعی: غم بر دل چیره شده و دیگر فریاد زدن بیفایده است. ای راننده، بار و بندلی را به راه میاندازی در حالی که امشب کاروانی گم شده است.
مگر مرغی رها گردید از کنج قفس دیگرکه از نالیدن او دست و پای باغبان گم شد
هوش مصنوعی: وقتی که پرندهای از قفس آزاد میشود، صدای نالهاش باعث میشود که باغبان در کارش دچار سردرگمی و آشفتگی شود.
ترا گفتم مپیچ ای مرغ دل بر زرف پرچینشز من نشنیدی و روز تو شب شد آشیان گم شد
هوش مصنوعی: به تو گفتم که ای پرنده دل، از زلفت دور نشو، ولی تو حرف من را نادیده گرفتی و حالا شب آمده و آشیانهام گم شده است.
موخونم ریختی دیگر چرا کردی تو پا مالشزدی بر هم صف مژگان و قاتل از میان گم شد
هوش مصنوعی: چرا با ریختن موهایم اینگونه مرا نادیده گرفتی؟ چرا اینگونه با پا بر روی آن صف زیبا و مژگانت ایستادی که باعث شد همه چیز به هم بریزد و آن قاتل که دل مرا شکست، از میان ناپدید شود؟
زدی تا بیرق بیداد را در ملک نیکویینشان مهر و بنیاد محبت از جهان گم شد
هوش مصنوعی: تو با عمل خود، نشانههای ظلم را در سرزمین خوبی از بین بردی و به این ترتیب، عشق و محبت را از جهان محو کردی.
به منع بیدلان ناصح چرا بیهوده میکوشیدلی گر بود ما را بر سر زلف بتان گم شد
هوش مصنوعی: چرا بیهوده تلاش میکنی تا دلهای بیخبر را نصیحت کنی؟ اگر دل ما بود، در پی زلفهای معشوق گم میشد.
ز بس میکرد (صامت) آرزوی راه گمنامیکنون از بینشانیهای یار از وی نشان گم شد
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه بسیار به دنبال رسیدن به ناچارهایی بینام و نشان بودهام، اکنون به خاطر بیوجودی و ناپیدایی معشوق، نشانههای او گم شده است.