شمارهٔ ۶ - و برای او همچنین
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساس ناامیدی و بیعلاقگی به دنیا و مادیات میپردازد. شاعر به صراحت میگوید که نه به ثروت، علم یا شادیهای ظاهری نیاز دارد و از ارتباط با دیگران نیز احساس تنهایی میکند. او میگوید که حتی در مرگ نیز نمیخواهد اشکی بریزد و از غم و درد خود هیچ نمیگوید. شاعر به انتقاد از جامعه و دوگانگیهای انسانی میپردازد و بر این باور است که هیچ چیز جز غم در این دنیا ارجحیت ندارد. در نهایت، او به آزادی از خودستایی و تعصبات دنیوی میرسد و خواهان آشتی با ناامیدی و بیخودی است.
نه تنها سیرم از مالم که عالم هم نمیخواهمپی راحت می عشرت ز جام جم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من نه تنها از دارایی خود سیر و راضی نیستم، بلکه نمیخواهم که حتی دنیا را هم داشته باشم. به دنبال خوشی و لذت از جام جمشید هم نیستم.
تن شاداب لب خندان دل خرم نمیخواهمشب هجران به غیر از بیکسی همدم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من به خوشحالی و لبخند نیازی ندارم و اگر در شب جدایی، غم بیکسی وجود نداشته باشد، دیگر چیزی نمیخواهم.
کسی را همنشین خویشتن یک دم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من نمیخواهم که هیچکس را برای یک لحظه هم در کنار خود داشته باشم.
نمیباشد به ما آوارگان تاج و کمر لازمندارد خاکسار بدر افسر به سر لازم
هوش مصنوعی: ما که آواره و بیسر و سامان هستیم، نیازی به تاج و کمر نداریم؛ زیرا خاکساری که در روزهای سخت به سر میبرد، نیازی به افسر و نشان ندارد.
نباشد فانی بالله را گنج و گهر لازمندارد کشته شمشیر الفت نوحهگر لازم
هوش مصنوعی: کسی که به خدا وابسته است، به دارایی و ثروت نیازی ندارد و نیازی به شهادت در میدان عشق ندارد؛ او فقط به صدای دلانگیز عاشقان نیاز دارد.
به مرگ خویشتن هم مجلس ماتم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من حتی برای مرگ خودم هم نمیخواهم که کسی در سوگ من نشسته و مجلس عزا برپا کند.
از این گلزار ناکامی گل عشرت نمیبویمنمیخواهم که باشد زرد از راه طمع رویم
هوش مصنوعی: در باغ ناکامی، بویی از خوشی و لذت نمیگیرم و نمیخواهم که به خاطر طمع و خواستههای دنیوی این گلها زرد و پژمرده شوند.
بسازم یا بسوزم درد دل با کس نمیگویمسبکباری همان از آمد و رفت جهان جویم
هوش مصنوعی: من میخواهم خود را بسازم یا بسوزم، اما درد و دلهای خود را با کسی در میان نمیگذارم. تنها به دنبال سبکی و آرامش هستم که ناشی از گذر زمان و دنیای پیرامونم است.
چو من عور آمدم بار کفن را هم نمیخواهم
هوش مصنوعی: وقتی به این دنیا آمدم، حتی درخواست نمیکنم که تابوت مرا بپوشانند.
چرا با دیده روشن شوم در چاه غفلت گمستاده کشتی عقل من و من غرقه در قلزم
هوش مصنوعی: چرا باید با بینایی روشن به درون چاهی بروم که پر از فراموشی است، در حالی که کشتی عقل من در آنجا سرگردان است و من خودم در دریای غفلت غرق شدهام؟
به اصطبل طبیعت چون بهایم چند کوبم سُمچنان زخم زبانها دیدهام از الفت مردم
هوش مصنوعی: در میان طبیعت مثل حیوانات، چقدر باید پا به زمین بکوبم؟ چون زخم زبانهایی که از دوستی مردم خوردهام، خیلی عمیق و دردناک است.
که بعد خویش الفت از بنیآدم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من دیگر به دوستی و نزدیکی با دیگر انسانها نیازی ندارم.
یکی سر از غنیمت سر گران بر سیم و زر داردیکی در کنج عزلت نیمهخشتی زیرِ سر دار
هوش مصنوعی: یک نفر به خاطر گنج و ثروت، خوشحال و سرزنده است و از زندگی خوبی برخوردار است، اما فرد دیگری در گوشهای از تنهایی و دوری از دنیای مادی، روی تکهای آجر یا سنگ، خوابش برده است.
کدامین عاقبت تا شاهد عزت به بر داردسواد عشرت و راحت ره و رسم دگر دارد
هوش مصنوعی: کدام سرنوشت است که در آن فردی بتواند به شادی و خوشی برسد، در حالی که راه و روش زندگیاش تغییر کرده است و شاید دیگر نتواند لذتهای گذشته را تجربه کند؟
نهال درد و داغم میوهای جز غم نمیخواهم
هوش مصنوعی: درختی که از درد و مصیبت در من رشد کرده، ثمری جز غم و اندوه برایم ندارد.
گُلِ توحیدِ گلزارِ تجدد کرد هر کس بونخواهد رفت آب الفتش با غیر در یک جو
هوش مصنوعی: هر کسی که به بوی توحید و عقاید جدید توجهی نداشته باشد، باید بداند که وجودش با هر چیز غیر از این ایمان بی بهره خواهد ماند.
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخونگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
هوش مصنوعی: وقتی با کسی رابطهای ندارم، نباید دیگران مرا بد بشناسند یا قضاوت کنند. از این رو، نیازی نیست درباره خوبیها و بدیهای زندگیام با کسی صحبت کنم.
که از خود خاطر فرخنده یا درهم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من هیچ چیزی از خودم نمیخواهم، نه شادی و نه چیزی دیگر.
ز بس از خودستاییها کشیدم ذلت و خواریبه دوش خود ز ما و من گرفتم بار بیزاری
هوش مصنوعی: به خاطر آنهمه خودستاییهایی که کردم، احساس ذلت و خواری را بر دوش خود حمل میکنم و از منیت و خودخواهیام، تنفر را به دوش گرفتم.
نهادم پای گمنامی به اقلیم سبکباریحریصم آنقدر اندر جهان (صامت) به غمخواری
هوش مصنوعی: در دنیای ناشناسی، قدم گذاشتهام و به زندگی ساده و پر از آزادی علاقمندم. این قدر در جهان، در خاموشی و در دل غم، به دیگران کمک میکنم و همراه آنان هستم.
که روزی غیر غم از سفره عالم نمیخواهم
هوش مصنوعی: من در زندگی چیزی جز شادی و خوشی نمیخواهم و از درد و غم دوری میجویم.