شمارهٔ ۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیباییهای عشق و لذتهای زندگی اشاره دارد. درخواست میکند که ساقی جام باده را به گردش درآورد و از جلوههای می و عشق بگوید. او به عدم ثمرهی زمان و بیخبری از جهان اشاره میکند و میخواهد که دوستانش را به شادی و سرور دعوت کند. زلف محبوبش باعث آشوفتگی دلها شده و او را به آتش عشق میکشد. شاعر از خویشتنداری صوفی و حجاج نیز سخن میگوید که وقتی زیبایی محبوب را میبینند، همه چیز را تحتالشعاع قرار میدهد. نهایتاً، شاعر به این نتیجه میرسد که دشنامهای محبوب برایش شیرین و دلپذیر است و زیبایی آن محبوب به قدری است که نور خورشید را تحتالشعاع خود قرار میدهد.
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام راوز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
هوش مصنوعی: ای ساقی، همین امشب برای من لیوان را بچرخان و با نور شفاف می، شب را مانند صبح روشن کن.
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بیخبرچون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
هوش مصنوعی: من مدام شراب مینوشم تا از حال و روز دنیا بیخبر شوم، چون در این روزگار، هیچ نتیجه و دستاوردی به چشم نمیخورد.
کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز دهدر حلقه خاصان مکش این عام کالانعام را
هوش مصنوعی: کار شادی و سرگرمی را برپا کن و به دوستان خود آواز بده. در محفل خاصان، این مردم عادی را مانند سایر حیوانات نبر.
زان حلقههای عنبرین آرام دلها میبریآشوب جانها کردهای آن زلف بیآرام را
هوش مصنوعی: با آن گیسوی بیقرار که باعث آشفتگی روحها شده و آرامش دلها را مختل کرده، تو همچون زنجیرهای از عنبر، دلها را به هم پیوند میدهی.
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام میدر جان ما زن آتشی تا پخته یابی خام را
هوش مصنوعی: ای خورشید محفل، با زیبایی چهرهات و جام میای که در دست داری، در جان ما تاثیر بگذار و آتش محبت را بیفروز تا شخص سرخوش و ناپخته را به کمال برسانی.
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدیدر کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هوش مصنوعی: ای معشوق من، تو هر جا که بروی، دلبری میکنی و در هر مکان که عابدی باشد، در عشق تو دل را یکجا رها کردهام و ننگ و نام را بیاعتنا گذاشتهام.
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت میکندنخجیر دیدی کاو به جان جوینده باشد دام را
هوش مصنوعی: در هر دلی که علاقهای به زلف تو دارد، همچون شکارچیای میماند که با جان و دل، به دنبال شکار خود است.
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجراحاجی چو بیند روی تو باطل کند احرام را
هوش مصنوعی: صوفی وقتی صدای تو را میشنود، دیگر داستانی نمیگوید. حاجی وقتی چهرهات را میبیند، مناسک خود را رها میکند.
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان منکز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
هوش مصنوعی: هر بار که به من ناسزا میگویی، روح و جانم راحت میشود؛ زیرا من از لحن دلنشین تو حتی در دشنامهایم لذت میبرم.
من دست بوسی میکنم مرد لب و چشمت نیمنقل لب مستان مکن آن شکر و بادام را
هوش مصنوعی: من برای تو احترام میگذارم و خود را تسلیم محبت و زیباییات میکنم. اما نکن که آن شیرینی و زیبایی که در لبها و چشمانت هست، به اعتیاد و مستی بینجامد، مثل شکر و بادام که هردو خوشمزهاند.
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شببر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را
هوش مصنوعی: همام از زیبایی و نگاهی که به تو دارد، نور خورشید را به شب خانه میآورد و در این شب، با زلف خود، دام عشق را برای صبح گسترش میدهد.