تناجی
همام تبریزی

شمارهٔ ۳۴

یاری که رخش قبله صاحب‌نظران استچشم و دل مردم به جمالش نگران است
خواهم که ببوسم قدمش نیست مجالمهر جا که نهم دیده سر تاجوران است
پیداست که از وصل تو حاصل چه توان یافتچون وصل تو را خوی جهان گذران است
ای باخبرانِ تو همه بی‌خبر از خودوین بی‌خبری آرزوی باخبران است
وصل تو که محبوب‌تر از عمر و جوانی‌ستحیف است که او نیز چو عمرم گذران است
گر چشم تورا میل به خون ریختن ماستما نیز بر آنیم که چشم تو بر آن است