شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: این شعر از یک عاشق است که به معشوقش فریاد میزند و از درد و longing (شوق) خود صحبت میکند. او احساس میکند که کسی صدایش را نمیشنود و دلش نمیتواند یاد معشوق را فراموش کند. در شهر هیچکس را مانند معشوق نمیبیند که بتواند دلش را تسکین دهد. او تحمل زندگی را ندارد و آرزو دارد که خاک شود تا به سر کوی معشوق برود. عاشق میگوید که تا زمانی که در بدنش رگی زنده است، برای عشق معشوقش تلاش خواهد کرد و از دو جهان آزاد است. همچنین او اشاره میکند که راز محبتش را به کسی نگفته و حتی با خیال معشوق هم آرامش ندارد.
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادمورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
هوش مصنوعی: اگر صدای فریادم به تو نرسیده، دلیلش این است که قلبم هرگز نمیتواند فراموش کند که تو را به یاد نیاورد.
در همه شهر چو روی تو ندیدم روییکه بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
هوش مصنوعی: در تمام شهر، چهرهای را ندیدم که از زیباییاش مثل تو، وجودم را دگرگون کند و برایش جانم را فدای عشق کنم.
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شومتا از اینجا به سر کوی تو آرد بادم
هوش مصنوعی: درست است که نمیتوانم در اینجا بمانم، مگر اینکه همچون خاک بشوم تا باد مرا به سمت کوی تو ببرد.
تا رگی در تن من زنده بود میورزمهوس بندگیت وز دو جهان آزادم
هوش مصنوعی: تا وقتی که زنده هستم، عشق به تو را در دل خود حفظ میکنم و از تمام دنیای اطراف بینیازم.
اشک رازم همه چون باد فرو میخواندور نه من راز تو را پیش کسی نگشادم
هوش مصنوعی: اشک من همه دردها و رازهایم را همچون باد در خود میگیرد و اگر نه، هرگز رازی از تو را به کسی نمیگویم.
هر کسی را بود از دوست تمنای وصالمن بیچاره به امید خیالی شادم
هوش مصنوعی: هر کس آرزوی دیدار دوستش را دارد، اما من، بیچاره، فقط به امید یک خیال خوش زندگی میکنم.
دوش میگفت خیال تو که بیچاره همامخوش نیاسود دمی تا قدمی ننهادم
هوش مصنوعی: دیشب در خواب به یاد تو بودم و فکر میکردم که همام، بیچاره، نتوانسته است حتی برای لحظهای آرامش کند تا اینکه قدمهایی بردارد.