شمارهٔ ۱۶۲
این شعر درباره عشق و آرزوی وصل معشوق است. شاعر در خواب، رویای معشوق را میبیند و با وجود دوری، پیوندشان را نشکسته میداند. او نگران است که دوری از معشوق، مرگ او را فرا برساند و میخواهد هر چه سریعتر دوباره به هم برسند. شاعر به انتظار یک اشاره از معشوق است و معتقد است که عشق واقعی نیاز به تلاش و جهد دارد. او احساس میکند که چشمانش بدون دیدن محبوبش، ملول و خسته است. در نهایت، شاعر به شدت مشتاق وصال معشوق است که شبها آرزوی می کند در خواب، او را در آغوش خود بکشد.
ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدندوری نمیتواند پیوند ما بریدن
ای آن کسی که دیدن چهره ات آرزوی چشم من در خواب است. این فاصله ای که بین من و تو وجود دارد، نمیتواند عشق ما را از هم جدا کند.
ترسم که جان شیرین هجران به لب رساندتا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن
میترسم که جدایی از دوست باعث مرگ من شود، تا قبل از زمانی که وقت دیدار ما فرا برسد.
موقوف التفاتم تا کی رسد اجازتاز دوست یک اشارت از ما به سر دویدن
منتظر مهر و محبت ورزیدن هستم. کی اجازهای از دوست به من داده خواهد شد تا بتوانم با یک اشاره او، به سویش بروم و عشق خود را به او نشان بدهم.
تا روح بر نیاید جهدی همی نمایممشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن
تا زمانی که روح از بدن جدا نشده و نمرده ام، متداوم تلاش می کنم؛ برای کسی که مشتاق دیدن معشوق است، جای هیچ گونه استراحتی نیست.
چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایلبی او ملول باشد از روی خوب دیدن
چشمی که زیبایی و جذابیت آن شکل و شمایل تو را دیده است، بدون وجود آن زیبایی، از دیدن دیگر چهرهها خسته می شود و می رنجد.
ما را به نیمجانی وصلت کجا فروشند؟ارزان بود به صد جان گر میتوان خریدن
کجا را پیدا می توان کرد که با این نیمه جانمان رسیدن به محبوب را بفروشند؟ اگر رسیدن به محبوب دست یافتنی باشد صد جان هم برای خرید آن ارزان است.
غیرت همی نماید بر گوش دیدهٔ منکز دور میتواند پیغام تو شنیدن
چشم من به گوشم حسادت می ورزد که می تواند پیغام تو را از دوردست ها بشنود و احساس کند.
حیران شده است عقلم در صنع پادشاهیکز خاک میتواند خورشید آفریدن
عقل من در شگفتی است از قدرت پادشاهی که میتواند از خاک، خورشیدچهرهای همانند تو بسازد.
باشد همام شبها در آرزوی خوابیوقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن
همام شب ها در آرزو کردن خوابی است هنگامی که شاید بتواند خیال و توهم تو را در آغوش بکشد.