شمارهٔ ۵۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و یاد معشوق میگوید. او در شب به یاد معشوقش ناراحت است و دلش رنج میکشد. شاعر به تصویر کشیدن حسرت و اشتیاقش پرداخته و اشاره به آتش عشق دارد که دلش را سوزانده است. او میگوید که در غیاب معشوق، وجودش همچون قطرهی شبنم ناتوان است و اگر معشوق کنار او بود، زندگیاش گرم و پرنشاط بود. شاعر احساس میکند که احترام و عشقش به معشوقش به قدری عمیق است که حتی از خاک زمین هم افتادهتر است. در آخر، اشاره میکند که معشوقش از حال خراب او بیخبر مانده است.
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش راگذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را
هوش مصنوعی: امشب از عمق دل آهی میکشمو اشکهایم را به زمین میریزم. عشق و شوقی که در دلم دارم، مانند نعلی بر آتش است که سمند پرسرعت آن را به جلو میبرد.
دلی در دستِ بیپروا نگارِ غافلی دارمکه در آتش ز خاطر میبرد مستی، کبابش را
هوش مصنوعی: من دلی دارم که در دستان نگاری بیخبر از حال من است. این دل من را به آتش میکشاند و مستیام را از یاد میبرد، مانند کبابی که بر روی شعله میپزد.
گرانجانتر ز شبنم نیست، جسم ناتوان مناگر میبود با من روی گرمی آفتابش را
هوش مصنوعی: جسم ناتوان من هیچچیز با ارزشتری از شبنم ندارد، اگر نبود که گرمای آفتاب با من است.
به خاک راهش از نقشِ قدم افتادهتر بودمچنان برداشت از خاکم که بوسیدم رکابش را
هوش مصنوعی: در مسیر او، به اندازهای به زمین افتاده و خوار شدم که انگار خاک من را به گونهای برداشت که به پای او بوسه زدم.
حزین جان داد و نشنید آیتی از لعل خاموشتنپرسیدی چرا دیر آشنا ! حال خرابش را؟
هوش مصنوعی: حزین جانش را فدای عشق کرد و از معشوقهاش که لعل خاموشی دارد، نپرسید که چرا پس از مدتها به دیدار او آمده و حال خرابش را نمیپرسد.