شمارهٔ ۱۸۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و حسرتی سخن میگوید که عشق و جدایی به او القا کرده است. او ذکر میکند که محبت معشوق نه تنها آرامش را از او گرفته، بلکه یاد و خاطر آن عشق همواره در دل او باقی مانده است. شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیری که بر احساسات او گذاشته صحبت میکند، اما در عین حال از زخمهای عاطفی و غمهایی که این عشق به او آورده نیز گلایهمند است. در نهایت، او حسرتخورانه یادآور میشود که زندگی و روزگار اجازه وصال و خوشحالی را به او ندادهاند و تنها انتظار و غم در دل او باقی مانده است.
تیغت به سرم خمار نگذاشتحسرت به دل فگار نگذاشت
هوش مصنوعی: تیغ تو بر سرم اثر گذاشت و حسرت را در دلم باقی نگذاشت.
ابر مژه در گهر نثاریما را ز تو شرمسار نگذاشت
هوش مصنوعی: ابر مژه، اشکهای زیبای عاشقانه ما را به خاطر تو شرمسار و بینوا نکرد.
شادیم که گریه های مستیبر خاطر ما غبار نگذاشت
هوش مصنوعی: ما خوشحالیم که اشکهای ناشی از مستی، بر ذهن و خاطر ما رد و نشانی باقی نگذاشت.
آن سبزهٔ خط و آن بناگوشناموس گل و بهار نگذاشت
هوش مصنوعی: آن سبزه و نقش خط بر روی آن، با زیبایی که دارد، نمایانگر حرمت و زیبایی گل و بهار است و اجازه نداد که این زیباییها نادیده گرفته شوند.
داغ دل خسته را به مرهمآن طرهٔ مشک بار نگذاشت
هوش مصنوعی: درد و غم دل خستهام، با زیبایی و دلربایی آن موی مشکی نتوانست تسکین یابد.
بر دوش و برم ردای تقویآن نرگس میگسار نگذاشت
هوش مصنوعی: بر دوش من ردای تقوی است، ولی آن نرگس میگسار نتوانست آن را بر تن کند.
بر لوح دلم ز غیر نقشییاد تو به یادگار نگذاشت
هوش مصنوعی: بر دل من هیچ نشانی جز یاد تو باقی نمانده است.
بیداد تغافلت مرا کشتبا خنجر غمزه، کار نگذاشت
هوش مصنوعی: بیتوجهی تو باعث نابودی من شد، با نیش زنی که از غم و اندوه تو بود، جایی برای من نگذاشت.
جان نذر وصال کرده بودمهجران ستیزه کار نگذاشت
هوش مصنوعی: برای رسیدن به معشوق، جانم را فدای وصال او کرده بودم، اما جدایی و دوری، با سرسختی اجازه نداد.
سر بر قدمت نهاده بودمافسوس که روزگار نگذاشت
هوش مصنوعی: من بر سر قدمهای تو زانو زده بودم، اما افسوس که زمان به من اجازه نداد.
یادت دل و دیدهٔ حزین راشرمندهٔ انتظار نگذاشت
هوش مصنوعی: یادت باعث شد که دل و چشمان غمگینم شرمنده از انتظار باقی بمانند.