تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۳۶۱

بی پا و سر ز قدر و شرف کام می بردپیر مغان مرا به ادب نام می برد
جمشید را نگشته میسر ز جام خویشکیفیتی، که خون دل آشام می برد
مشت غبار ما ندهد گر فلک به باداز ما به کوی یار، که پیغام می برد؟
با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی ستهر کس به قدر همّت خود کام می برد
یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیستگر صبح می نهد به میان، شام می برد
دل را فکنده عشق به میدان امتحانگوی از میانه، زلف دلارام می برد
تف باد بر دو رنگی دهر دنی حزینکامی که داده است به ناکام می برد