شمارهٔ ۶۷۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و حالتی خاص که از آن ناشی میشود میپردازد. او میگوید که با وجود جذابیت و تأثير عمیق معشوق، نباید در شرایط خود هوشیار و عاقل باشد. او به نرگس زیبای معشوق اشاره میکند و میگوید که زلف او او را به کفر کشانده و حالش را دگرگون کرده است. شاعر در احساس تنهایی و دیوانگی خود ابراز میکند که حتی در کنار دیگران، باز هم بییار و رنجکشیده است. با یادآوری خواب و بیداری، او بیان میکند که عشق باعث ریختن خون دلش شده و غم تنها مرهم دلهای دیگر شده است. در نهایت، او از بیفایده بودن تقوی در برابر عشق و دلبستگی سخن میگوید.
لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟با نرگس مست تو هشیار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: اگر لعل زیبایت برای من شفا بخش است، پس چرا باید بیمار باقی بمانم؟ با نرگس مستی که تو داری، منطقی نیست که من هشیار و آگاه بمانم.
من کافر زنّاری، زلف تو به دلداریسر رشته به دستم داد بیکار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: من که از نظر ایمان و باور در شکی هستم، با جذابیت و زیباییهای زلف تو دل بستم و اکنون چگونه میتوانم بیکار و بیهدف باشم؟
آمیخته شمع وگل با بلبل و پروانهتنها من دیوانه بی یار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به تصویر زیبایی از طبیعت و عشق اشاره میکند. او به حالتی میاندیشد که در آن همه موجودات زیبا و عاشق، از جمله شمع، گل، بلبل و پروانه، در کنار هم هستند. در این میان، او خود را تنها و دیوانه می بیند و از این که بدون یار و عشق واقعی زندگی کند، احساس غم و بیتابی میکند. به نوعی، او میپرسد که با وجود این همه زیبایی و عشق در اطرافش، چرا او باید بیقرار و تنها بماند.
مستانه خرامیدی، مستی ره هوشم زددر خواب تو را دیدم، بیدار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: تو با حالتی مستانه و با ناز راه میروی و مستی مرا هم به خود میآورد. در خواب تو را دیدم، حالا دیگر چرا بیدار شوم؟
عشق آمد و خونم ریخت، سرسبز نگردم چون؟غم مرهم دلها شد افگار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: عشق به سراغم آمد و مرا آزرده خاطر کرد، حالا چگونه میتوانم شاداب و خوشحال باشم؟ چرا باید به غم و اندوه دلها مانند دارویی برای دردهایتان عادت کنم؟
زد جان حزین من، چون جام نگاهت راتقوی به چه کار آید، هشیار چرا باشم؟
هوش مصنوعی: از جان حزین من، نگاه تو مانند یک جام است. تقوی چه فایدهای دارد؟ چرا باید هشیار باشم؟