تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۷۰۸

چه پروا توشهٔ واماندگی چون در کمر دارمبه جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم
خرد در عاشقی بر من عبث افسانه می خوانددرین مکتب کتاب هفت ملت را ز بر دارم
یتیمان محبت را وفایی دایه نگذاردکه با هر قطره اشک گرم خود لخت جگر دارم
عجب نبود اگر زرّین چو خورشید است مژگانمخیال آتشین رخساره ای شمع نظر دارم
کهن ویرانهٔ عالم، حزین از من خطر داردکه طوفانی نهان در آستین از چشم تر دارم