شمارهٔ ۸۶۰
هوش مصنوعی: این شعر از احساس تنهایی و بیقراری میگوید. شاعر از حال و روز کسی میپرسد که بیمونس و دوستانش در غم و اندوه به سر میبرد. او به یاد یاران و دوستانش میافتد و حسرت میخورد که دیگر کسی در کنار او نیست. شاعر اشاره میکند که حتی در گریههایش نیز خبری از نمک (سوز و تلخی) نیست و از چشم انتظاریش برای دیدن یار صحبت میکند. او به زندگی بیبرگ و خاموش بهار اشاره میکند و از فقدان کسی که در گذشته تسکیندهنده دردها بوده، ابراز غم میکند. نهایتاً، او خود را مانند شمعی میبیند که در آتش دلش میسوزد و با چشمانی اشکبار در برگشت به یاد آن روزها میگرید.
ای خستهٔ بی قرار چونی؟بی مونس و غمگسار چونی؟
هوش مصنوعی: ای دلنگران و بیقرار، حالا چطوری؟ بدون همراه و یار، چه حالی داری؟
یاران چه شدند و دوستداران؟بی یار، درین دیار چونی؟
هوش مصنوعی: دوستان و یاران کجا رفتند؟ بدون همراه و یار، در این دنیا چگونه میتوان زندگی کرد؟
درگریه نمک نمانده دیگرای سینهٔ داغدار، چونی؟
هوش مصنوعی: دیگر در دلتنگی و غم تو چیزی برای گریه باقی نمانده است، ای سینهٔ داغدارت، حالا چطور هستی؟
گردی نرسید از ره یارای دیدهٔ انتظار، چونی؟
هوش مصنوعی: ای دیدهٔ انتظار، از جانب یار خبری نرسید، حال تو چگونه است؟
ای مرغ قفس ترانه ات کو؟بی برگ، درین بهار چونی؟
هوش مصنوعی: ای پرنده در قفس، کجاست آهنگ تو؟ در این بهار که بیبرگ است، حال دل تو چگونه است؟
رفت آنکه طبیب خستگان بودبا درد دل فگار چونی؟
هوش مصنوعی: آن کسی که درد و رنج خستهها را میفهمید و درمانشان میکرد، رفته است. حالا تو با دل پر درد و غم، چگونه میتوانی باشی؟
چون شمع، حزین در آتش دلبا دیدهٔ اشکبار، چونی؟
هوش مصنوعی: مثل شمع که در آتش میسوزد، با دل ناراحت و چشمانی پر از اشک، چگونهای؟