غزل
هوش مصنوعی: این متن به بررسی مفهوم عشق و پیوند عاطفی بین دو فرد میپردازد. شاعر به یادآوری زمانی میپردازد که با معشوق خود پیمانی بسته و بر دوستی و محبت تأکید میکند. او از ناپایداری دنیا و عشقهای ظاهری سخن میگوید و تأکید میکند که عشق حقیقی و پیمانهای واقعی هیچگاه شکسته نمیشوند. در انتها، شاعر به احساسات و دلتنگیهای خود اشاره کرده و از دوری و جدایی صحبت میکند. این شعر، تجلی عشق عمیق و وفاداری است که در برابر چالشهای زندگی پابرجاست.
هنو گیتی نبد اج نیستی هستکه بر یان و دلم چویان سرمست
هنوز هستی از نیستی پدید نیامده بود که جان و دلم از معشوق سرمست شد.
نبد اج یان و دل نام و نشانیکوا یان من اویان عهد میبست
از دل و جان هیچ نام و نشانی نبود که معشوق با جان من پیمان میبست.
در آن عهدین که اویان بسته با منمن اج اویان پیمان هیجه نشکست
در پیمانی که معشوق با من بسته، هرگز پیمان را نشکستم.
نبد دستی و دامانی به گیتیکه من نِج ناد دامان هاژَرَه دست
هنوز دست و دامانی در گیتی نبود که من دست به دامان معشوق درافکندم.
من اج اویان کوا اهنامم آوردنَه اُم چهنام آمَن به خویشه ببست
من از معوشقم که مرا به عشق آورد، نه آنکه عشق را به خویش بسته باشم.
مهر اج مهروانان میشه خوش بینیجه رو، مهروانی کَستَه بی کَست!
همیشه مهر از مهربانان خوش است؛ مهربانی با تلخرویی زشت است زشت!
نه امروجی چِه ما پیوند دَ نادنه امرو اج دو گیتی دل چِِه ما رست
نه امروز است که ما را با ناد پیوند است. [و] نه امروز است که دل ما از دوگیتی رَسته.
چِه ما دل اج کهان آن روژه ببْرَراما دَناد یان آن روژه پیوست
زیرا ما آن روز دل از جهان بریدیم که جان ما و ناد در آن روز به هم پیوست.
چو خویشم مغربی آن روزه وَر خاستکوا اویان دمی وی خویشه بنشست
من خود، مغربی، آن روز برخاستم که بی خویشتن دمی با معشوق نشستم.