شمارهٔ ۱۴۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به دنبال احساساتی است که او را از خودش رها کند. او از جذبه و جرعهای میگوید که او را بیخبر از خود کند و دلتنگیاش از خویشتن را بکاهد. او به یاد عزیز مصر (یوسف) میافتد و خواهان نجاتی است که از قید بدن رهاییاش بخشد. شاعر از ساقی میخواهد که با نگاهی مهربانانه به دلش رحم کند تا شاید بتواند از غم درونیاش رها شود. او به چشمان ساقی اشاره میکند که میتواند روح را رهایی بخشد و از دل شکستهاش میخواهد که بیشتر نشکسته شود. در پایان، او از زلف محبوب میخواهد که در حلق جانش بیفتد و او را به آرامش برساند.
کو جذبه که آن بستاند مرا از منکو جرعه که تا گردم فارغ از من
هوش مصنوعی: کسی هست که مرا از خودم جدا کند؟ کسی هست که مرا به حدی سیراب کند که از همهی نگرانیها و مرارتها آزاد شوم؟
کو باده ئی که تا بخورم بیخبر شوماز خویشتن که سخت ملولم ز خویشتن
هوش مصنوعی: به دنبال مشروبی هستم که وقتی بنوشم، از خودم بیخبر شوم؛ چرا که از خودم بسیار خسته و دلزدهام.
کو آن عزیز مصر ملاحت که تا دمدیک دم خلاص یوسف جان را از جنس تن
هوش مصنوعی: کجاست آن محبوب مصری که با یک نفس، جان یوسف را از قید جسم رها کند؟
کو ساقی موءید باقی که در ازلبودی مدام نقل و میم زان لب و دهن
هوش مصنوعی: ساقی همیشه حاضر و دلگرم کنندهای را میطلبم که در آغاز وجود همیشه در حال پخش شراب و شادی از لب و دهانش است.
در حالتی چنین که منم دردمند عشقدرمان دردمن نبود غیر درد من
هوش مصنوعی: در حالتی که من عاشق و دردمند هستم، هیچ چیزی نمیتواند به من در درمان دردهایم کمک کند جز خود این درد عشق.
ای ساقی که مستی از باب دل تستاز روی مرحمت نظری بر دلم فکن
هوش مصنوعی: ای ساقی، تو که با محبت و مرحمتت مستی به دل میآوری، لطف کن و نگاهی به دل من بینداز.
چشمت بیک کرشمه تواند خلاص دادچون من هزار خسته درون را از این فتن
هوش مصنوعی: چشمان تو با یک اشاره میتواند مانند من هزاران دل شکسته را از این درد نجات دهد.
مشکن دل شکسته مارا که پیش از ایناز خود شکسته است از آن زلف پر شکن
هوش مصنوعی: دل شکسته ما را نشکن، زیرا پیش از این، خود دل را شکستهایم به خاطر زلف پرچین و شکنش.
در حلق جان مغربی انداز زلف خوداورا بدست خویش برار از چه بدن
هوش مصنوعی: زلف خود را در حلقه جانم بینداز و او را با دستان خود نگهدار، ببین چه بر سر بدنم میآید.