شمارهٔ ۴
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی از عشق و درد دل شاعر میپردازد. شاعر در آن از دوستی سخن میگوید که در بین گدایان و زحمتکشان تنها به درگاه محبوب خویش مینگرد. او از دلتنگیها و غمهایش میگوید و در عین حال، به زیباییها و قدرت خداوند اشاره میکند. شاعر به نصیحت دیگران میپردازد و از احساس ناتوانی و خواستههای ناچیز خود سخن میگوید. او به محدودیتهای عشقی خود اشاره میکند و از غمهای ناشی از عشق و ناکامی در رسیدن به محبوبش را بیان میکند. همچنین او به زاهدان خودبین نگاهی انتقادی دارد و در پایان از قدرت کلام و هنر شعر سخن میگوید.
بجان دوست که از درمران گدائی راکه جز درت نشناسد در سرائی را
هوش مصنوعی: به جان دوست، کسی که در نیاز و فقرش فقط تو را میشناسد، در خانهات را به رویش بگشا.
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلقمگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
هوش مصنوعی: کدام دل است که فرصت پذیرش نصیحت دیگران را داشته باشد، مگر اینکه فکر تو آن را برای خود خالی نگذاشته باشد؟
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کنحدیث مورچه و سنگ آسیائی را
هوش مصنوعی: بیایید با صبر من و عشق خود، داستانی را ببینیم که شبیه به تلاش یک مورچه برای حمل سنگی بزرگ است.
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسدبدین صفت که دهی داد خود نمائی را
هوش مصنوعی: امیدوارم آسیبی از چشم حسودان به تو نرسد، چرا که خود را به خوبی نشان میدهی و لیاقت محبت و احترام را داری.
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مستنگاهدار که حدّیست دلربائی را
هوش مصنوعی: نگاه تو طوری جذاب و دلربا است که مرز و حدود زیبایی را پشت سر گذاشته و فراتر رفته است. بنابراین، باید دقت کنی و خودت را کنترل کنی، زیرا این جذابیت و دلربایی دارای حد و مرزی است که نباید نادیده گرفته شود.
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بختکه سایه ای بسر افتد چتو همائی را
هوش مصنوعی: من که بیچاره و بینوا هستم، کدام خوبشانسی و مقدر است که سایهام بر سر کسی بیفتد، حال آنکه او همای سعادت است؟
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکنکه چاره نیست کمندی چنین رسائی را
هوش مصنوعی: عزیزم، خودت را خسته نکن و به خودت زحمت نده، چرا که در این شرایط چیزی جز این وضعیت نمیتوانی داشته باشی.
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهدبتان بهیج رساندند خون بهائی را
هوش مصنوعی: او با یک بوسه، جانش را به رضایت تقدیم نمیکند و معشوقها او را به حالت شادی و خوشحالی میکشند و خون بهای او را درمیکشند.
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیعبگو بیا و به بین قدرت خدائی را
هوش مصنوعی: بیا و این زیبایی نوین را ببین و به زاهد خودبین بگو که کجاست، تا قدرت خدا را درک کند.
بخاکپاش نهادم سرو ندانستمستان زناز نه بینند پشت پائی را
هوش مصنوعی: نمیدانستم که سرو را در خاک میاندازم، زیرا نمیتوانم رد پای کسی را که دستش را به آن دراز کرده، ببینم.
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبینچنانچه دیده کوته نظر سهائی را
هوش مصنوعی: مرا حقیر و ناچیز نپندار ای سلطان، زیرا همانطور که فردی کوتاهنظر نمیتواند زیباییهای یک ستاره را ببیند، من هم در مقام غلامی نمیتوانم به ارزش واقعی خود پی ببرم.
شه سریر ولایت که بندگان درشدهند خاتم جم کمترین گدائی را
هوش مصنوعی: شاهی که بر سریر حکومت نشسته و بندگانش برای او فرمانبرداری میکنند، حتی یک گدا را نیز از مقامش پایینتر نمیداند.
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق توبرد بعازیه نیر سخن سرائی را
هوش مصنوعی: شعر از گلشن زیبایی عبور کرد، مگر اینکه از منطق تو به دنیای بحث و گفتگو راه پیدا کند.