شمارهٔ ۶۹ - رفوی وقت
هوش مصنوعی: در این شعر، سوزن با رفوگر درباره سختیهای کار و زندگی صحبت میکند. سوزن احساس میکند که هر روز و شب زخمهای زیادی به او وارد میشود و با خون خود رنگین شده است. او میگوید که در این دنیا نمیتواند به راحتی آرامش پیدا کند و رفوگر به او پاسخ میدهد که هر کسی در این دنیا تا حدی با مشکلات دست و پنجه نرم میکند. در نهایت، سوزن ابراز میکند که برای بهبود کارها و زندگی، نیاز به دقت و تلاش بیشتر دارد و نمیتواند فقط در ظواهر بماند، بلکه باید به عمق و باطن نیز توجه کند.
گفت سوزن با رفوگر وقت شامشب شد و آخر نشد کارت تمام
هوش مصنوعی: سوزن از رفوگر شکایت میکند و میگوید که شب فرا رسیده و کار او هنوز به پایان نرسیده است. یعنی به نوعی اشاره به کمبود وقت و ناامیدی از تمام شدن کار دارد.
روز و شب، بیهوده سوزن میزنیهر دمی، صد زخم بر من میزنی
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، بیفایده به من آسیب میزنی و هر لحظه به من زخم میزنی.
من ز خون، رنگین شدم در مشت توبسکه خون میریزد از انگشت تو
هوش مصنوعی: من از خون رنگین شدم در دستان تو، بهخاطر اینکه از انگشت تو خون بهقدر زیادی میریزد.
زینهمه نخهای کوتاه و بلندگه شدم سرگشته، گاهی پایبند
هوش مصنوعی: از این همه نخی که کوتاه و بلند هستند، گاه دچار سردرگمی میشوم و گاهی اوقات هم به چیزی وابسته میشوم.
گه زبون گردیدم و گه ناتوانگه شکستم، گه خمیدم چون کمان
هوش مصنوعی: گاهی احساس قدرت و توانمندی میکنم و گاهی به ضعف و ناتوانی دچار میشوم. گاهی نیز مانند کمان، خم میشوم و تحت فشار قرار میگیرم.
چون فتادم یا فروماندم ز کارتو همی راندی به پیشم با فشار
هوش مصنوعی: هرگاه که به خاطر تو شکست میخورم یا از مسیر درست منحرف میشوم، تو به جلو راندن من ادامه میدهی و با سختی من را پیش میبری.
میبری هر جا که میخواهی مرامیفزائی کار و میکاهی مرا
هوش مصنوعی: تو هر جا که بخواهی مرا میبری و بر اساس خواستهات کارم را تنظیم میکنی و ارزشم را کم میکنی.
من بسر، این راه پیمودم همیخون دل خوردم، نیاسودم دمی
هوش مصنوعی: من در این مسیر سخت و پرچالش قدم گذاشتم و برای رسیدن به هدفم به مقدار زیادی رنج و درد تحمل کردم و هرگز در این تلاش لحظهای آرامش نیافتم.
گاهم انگشتانه میکوبد بسرگاه رویم میکشد، گاه آستر
هوش مصنوعی: گاهی با انگشت خود به سرم میزند و گاهی با آستر.
گر تو زاسایش بری گشتی و دوربهر من، آسایشی باشد ضرور
هوش مصنوعی: اگر تو از آسایش خود دست بکشی و به دور از آن برای من، آرامشی وجود خواهد داشت که لازم است.
گفت در پاسخ رفوگر کای رفیقنیست هر رهپوی، از اهل طریق
هوش مصنوعی: در پاسخ رفوگر گفت که ای دوست، هر مسافری از اهل این راه نیست.
زین جهان و زین فساد و ریو و رنگتو چه خواهی دید با این چشم تنگ
هوش مصنوعی: از این دنیا و فساد و فریب و ظاهرسازی چه چیزی را میخواهی با این چشم محدود خود ببینی؟
روز میبینی تو و من روزگارکار میبینی تو و من عیب کار
هوش مصنوعی: در زندگی، تو و من هر روز را میبینیم و در آن به کارها و فعالیتهای روزمره خود میپردازیم، اما همچنین نقاط ضعف و نواقص کارهایی که انجام میدهیم را میشناسیم.
تو چه میدانی چه پیش آرد قضامن هدف بودم قضا را سالها
هوش مصنوعی: تو چه میدانی که سرنوشت چه بر سر من خواهد آورد. من سالها هدفی برای سرنوشت بودهام.
ناله تو از نخ و ابریشم استمن خبردارم که هستی یکدم است
هوش مصنوعی: ناله تو از جنس و ماهیت لطیف و باارزش است، و من میدانم که وجودت تنها لحظهای پایدار است.
تو چه میدانی چها بر من رسیدموی من شد زین سیهکاری سفید
هوش مصنوعی: تو چه میدانی چه مصیبتها به من رسیده است، موهای من به خاطر این همه مشکلات و غمها سفید شده است.
سوزنی، برتر ز سوزن نیستیآگهی از جامه، از تن نیستی
هوش مصنوعی: هیچ چیز بالاتر از سوزن نیستی، چون از خودتان و آنچه به تن دارید، آگاهی ندارید.
من نهان را بینم و تو آشکارتو یکی میدانی، اما من هزار
هوش مصنوعی: من آنچه را که در دل نهفته است میبینم و تو آنچه را که آشکار است، میدانی. تو به یک حقیقت اشاره میکنی، اما من به هزار حقیقت دیگر میاندیشم.
من درینجا هر چه سوزن میزنمسوزنی بر چشم روشن میزنم
هوش مصنوعی: من هر کاری که میکنم، فقط به کسی آسیب میزنم که ارزش و روشنی خاصی دارد.
من چو گردم خسته، فرصت بگذردچون گذشت، آنگه که بازش آورد
هوش مصنوعی: وقتی که من خسته شوم، فرصت از دست میرود و وقتی که زمان سپری شد، آن وقت است که دوباره به آن فرصت دست پیدا میکنم.
چونکه تن فرسودنی و بینواستگر هم از کارش بفرسائی، رواست
هوش مصنوعی: بدن آدمی به مرور زمان خسته و ناتوان میشود و طبیعی است که اگر از کارش فارغ شود، این امر قابل قبول و منطقی است.
چون دل شوریده روزی خون شودبه کاز آن خون، چهرهای گلگون شود
هوش مصنوعی: زمانی دل ناراحت و بیتاب، مانند یک خون در حال جوشیدن میشود و از این خون، چهرهای سرخ و زیبا به وجود میآید.
دیده را چون عاقبت نادیدن استبه که نیکو بنگرد تا روشن است
هوش مصنوعی: چشم را اگر در انتها نادیده ببیند، بهتر است که به چیزهای نیک و زیبا نگاه کند تا روشنتر و واضحتر باشد.
از چه وامانم، چو فرصت رفتنی استچون نگویم، کاین حکایت گفتنی است
هوش مصنوعی: من چرا از چیزی باز ماندهام وقتی که زمان برای رفتن است؟ چرا نگویم که این داستانی است که باید گفته شود؟
خرقهها با سوزنی کردم رفوسوزنی کن خرقهٔ دل دوخت کو
هوش مصنوعی: با سوزنی که در دست دارم، فرشی را که بر تن دارم، وصلهپینه میکنم. حالا برای دوختن پوشش دل، سوزن کجاست؟
خون دگر شد، خون دل خوردن دگرتو ندیدی پارگیهای جگر
هوش مصنوعی: خون تازهای به وجود آمده و دیگر دلخونی لازم نیست، تو دیگر دردهای عمیق را نمیبینی.
پارهٔ هر جامه را سوزن بدوختسوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت
هوش مصنوعی: سوزن بر روی هر پارچهای دقت و مهارت به خرج میدهد و با استفاده از خود، لباسهای زیبایی را میسازد.
پارهٔ جان در رگ و بند است و پیسوزنش کی چاره خواهد کرد، کی
هوش مصنوعی: وجود حقیقتی از جان انسان در دل و روح او وجود دارد، اما نمیداند چگونه میتواند به آرامش برسد یا مشکلاتش را حل کند.
سوزنی باید که در دل نشکندجای جامه، بخیه اندر جان زند
هوش مصنوعی: انسان باید به گونهای باشد که در دل خود درد و رنج را تحمل کند و به جای اینکه از مشکلات بیرونی شکایت کند، به عمق وجود خود نگاه کند و تلاش کند تا زخمهای روحیاش را درمان کند.
جهد را بسیار کن، عمر اندکی استکار را نیکو گزین، فرصت یکی است
هوش مصنوعی: تلاش زیادی بکن، چون عمر کوتاهی داریم. کارهایت را به دقت انتخاب کن، زیرا فرصتها کم شمارند.
کاردانان چون رفو آموختندپارههای وقت بر هم دوختند
هوش مصنوعی: ماهران و حرفهایها وقتی مهارت رفو کردن را آموختند، توانستند تکههای پاره شده زمان را به هم متصل کنند.
عمر را باید رفو با کار کردوقت کم را با هنر، بسیار کرد
هوش مصنوعی: زندگی را باید با تلاش و فعالیت پر کرد و زمان محدود را با مهارت و هنر پرورش داد.
کار را از وقت، چون کردی جدااین یکی گردد تباه، آن یک هبا
هوش مصنوعی: اگر کار را از زمانش جدا کنی، یکی از آن کارها خراب میشود و دیگری بیفایده خواهد بود.
گرچه اندر دیده و دل نور نیستتا نفس باقی است، تن معذور نیست
هوش مصنوعی: هرچند که در چشم و دل روشنی وجود ندارد، اما تا زمانی که نفس کشیده میشود، بدن معذور و بیتقصیر نیست.