شمارهٔ ۱۷۴
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و دوستی اشاره میکند و از آنچه برایش مهم است، یعنی عشق سلمی، سخن میگوید. او آماده است که جانش را برای این عشق فدای کند. در ادامه به زیباییهای صبح و آواز پرندگان اشاره میکند و از ملامت و سرزنش دیگران میخواهد که او را رها کنند. شاعر در درد و رنج ناشی از عشق خود غرق شده و از دیگران میخواهد که او را در این غم تنها بگذارند. او همچنین به زخمهای عاطفی خود اشاره میکند و میگوید که عشقش مانند تیرهایی به دلش نشسته است. در نهایت، او به رازهای قلبش اشاره میکند و میگوید که نمیخواهد کسی در مورد مرگش قضاوت کند.
ز اِشتیاق تو مُردم نه پیکی و نه پیامیز هجر جان به لب آمد نه قاصدی نه سلامی
هوش مصنوعی: از شدت عشق و شوق تو مردهام، نه خبری از کسی دارم و نه پیامی. از دوری تو جانم به لب رسیده است و نه کسی برایم پیام آورده و نه سلامی از تو فرستاده شده است.
چه باشد ار بنمائی ز نامه نافه گشائیز زلفِ غالیه سا ، خُوش نمی کنی چُو مشامی
هوش مصنوعی: اگر از نامه عشق چیزی نشان بدهی و پرده از راز دل برداری، از زلف خوشبو و عطرین خود هرچه میخواهی بگویی، اما این بوی خوش به مشام نمیرسد و تأثیری ندارد.
چه می شود اگر از عین لطف و بنده نوازیفتد نظر به عنایت ز خواجهٔ به غلامی
هوش مصنوعی: چه خواهد شد اگر جلب نظر و لطف و محبت از سوی آقای بزرگ بر این بندهای که در خدمتش هست، حاصل شود؟
نشد نصیب نه سیب زنخ نه شربت لعلتبه شکّرین سخنی کن علاج تلخی کامی
هوش مصنوعی: نه سیب زنان را نصیب شده و نه شربت لعلت به دست آمده است، پس سخنی شیرین بگو تا تلخی دل را درمان کند.
بپاسبان حرم از ره ثواب بگوئیدکه تا بکی بنشیند کبوتری لب بامی
هوش مصنوعی: به نگهبانان حرم بگویید که برای رسیدن به پاداش، منتظر نشینند و زودتر اقدام کنند، زیرا ممکن است فرصتی مانند نشستن کبوتر بر لبه بام از دست برود.
بیاد خسته دلی ده بباد نفخهٔ زلفیز سر گرانی زلف ار به کلبه ای نخرامی
هوش مصنوعی: به یاد دل شکستهای، بگذار بادی از موهایت بگذرد؛ اگر به خاطر سنگینی زلفهایت به کلبهای اهانت نرسانی.
خدای را سوی صیاد عرض حال بداریدکه چند مرغ اسیری بود به گوشهٔ دامی
هوش مصنوعی: ای دوستان، در پیشگاه خدا از مهربانی و رحمت او برای صیاد بنویسید و بگویید که چند پرندهٔ ناتوان در دام او گرفتار شدهاند.
چه خوش بود که ببینم شبی به خلوت اسرارنشسته دلبرِ مَهرو ، نهاده شیشه و جامی
هوش مصنوعی: چه زیباست که در شبی آرام و خلوت، محبوب زیبا رویم را ببینم که در کنارم نشسته و لیوان و شیشهای در دست دارد.