هوش مصنوعی: امیر منصور بن نوح، یکی از ملوک آل سامان، به بیماری مزمنی مبتلا شد و پزشکان نتوانستند درمانش کنند. او برای کمک به محمد بن زکریا رازی از آموی دعوت کرد، اما رازی به دلیل خطرات سفر با کشتی از رفتن امتناع کرد و کتابی برای درمان بیماری فرستاد. امیر نهایتاً تصمیم گرفت خود را در کشتی بیندازد و درمان را امتحان کند. پس از مدتها تلاش، رازی در بخارا درمانی خاص انجام داد که نتیجهای نداشت و این باعث خشم امیر شد. اما محمد زکریا به خاطر درخواست پادشاه به درمان ادامه داد و در نهایت موفق به بهبودی او شد. امیر برای قدردانی پاداشهای زیادی به او داد و محمد زکریا با موفقیت به خانه برگشت.
هوش مصنوعی: امیر منصور فردی را فرستاد تا محمد بن زکریا رازی را به خاطر درمانی که در نظر داشت، بیاورد. او به سمت آموی حرکت کرد و وقتی به کنار رود جیحون رسید و آن را دید، گفت:
هوش مصنوعی: آنها کار خود را انجام دادند و نتوانستند او را راضی کنند. او را دست و پا بستند و در کشتی نشاندند و به سمت مقصدی بردند. سپس دست و پای او را باز کردند و او به راه خود ادامه داد. با روحیهای خوب بر اسب سوار شد و به سوی بخارا روانه شد.
هوش مصنوعی: ما نگران بودیم که اگر از آب عبور کنیم و تو را آزاد کنیم، ممکن است با ما دشمنی کنی، اما این کار را نکردی و همچنین متوجه نشدیم که از ما ناامید یا ناراحت باشی.
هوش مصنوعی: من میدانم که در سال بیست هزار نفر از جیحون عبور خواهند کرد و غرق نخواهند شد و من نیز غرق نخواهم شد، اما ممکن است که این اتفاق برای من هم بیفتد! و زمانی که غرق شوم، در روز قیامت خواهند گفت: "این محمد زکریا شخصی نادان بود که با اختیار خود سوار کشتی شد و غرق شد!" و من نیز از جمله کسانی خواهم بود که قابل بخشش نیستند، نه از کسانی که عذر آنها پذیرفته شده است.
هوش مصنوعی: در روز بعد، امیر را به حمام جوی مولیان بردند و اسب و الاغ را در درب حمام با احتیاط نگه داشتند. او به نوکرش دستور داد تا مسئولیت نگهداری از آنها را بر عهده بگیرد و هیچ یک از خدمتکاران و افراد دیگر را اجازه ندهد که به حمام وارد شوند.
هوش مصنوعی: پس ملک را در حمام متوسط نشاند و آب گرم بر او میریخت و نوشیدنی که تهیه کرده بود را با چاشنی اضافه کرد و به او داد تا بنوشد. بعد از مدتی، اثرات آن در مفاصل او ظاهر شد.
هوش مصنوعی: ای کذا و کذا! تو دستور دادهای که مرا به بند بکشند و در کشتی بیفکنند و خون من را بریزند، اگر به عوض این عمل به جان تو آسیب نرسانم، من پسر زکریا نیستم!
هوش مصنوعی: امیر به شدت خشمگین شد و از جای خود بلند شد. محمد زکریا نیز برای مقابله با او چاقویی را از زیر لباسش بیرون آورد و تحریک کنندهتر به نظر میرسید. امیر با ترکیبی از خشم و ترس به پا ایستاد و وقتی محمد زکریا او را ایستاده دید، عقبنشینی کرد و از حمام بیرون رفت.
هوش مصنوعی: زندگی پادشاه باید همیشه طولانی باشد و در سلامت کامل به سر ببرد! خادم شروع به درمان کرد و تلاش کرد تا آنچه که ممکن است، انجام دهد. حرارت طبیعی بدن او بسیار ضعیف شده بود و او برای درمان طبیعی دراز کشید. من از آن روش دست کشیدم و به درمان روانی پرداختم و او را به گرمابه بردم. شربتی به او دادم و او را رها کردم تا اخلاط بدنش به حالت تعادل برسد. سپس پادشاه را به خشم آوردم تا حرارت طبیعی او افزایش یابد و قدرت بگیرد و اخلاط متعادل شده به خوبی تحلیل شود. پس از این، دیگر جایز نیست که بین من و پادشاه جمعیتی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: اما وقتی امیر برخاست و محمد زکریا به بیرون رفت و نشسته شد، حالتی به او دست داد که حالت غش به او دست داد. وقتی به هوش آمد، به بیرون رفت و به خدمتکاران صدا زد و گفت:
هوش مصنوعی: امیر متوجه شد که موضوع چه بوده است. سپس از گرمابه خارج شد. خبر این موضوع در شهر پخش شد و امیر شاد شد و خدمتکاران و رعیت نیز خوشحال شدند و صدقهها و قربانیها دادند و جشنها برپا کردند. هرچند تلاش کردند به پزشک دست پیدا کنند، اما او را نیافتند.
هوش مصنوعی: در روز هفتم، غلام محمد زکریا بر روی استر نشسته و نامهای را به امیر ارائه کرد. امیر نامه را خواند و با تعجب به او نگاه کرد و او را مورد عذرخواهی قرار داد. سپس به او احترام گذاشت و از او خواست که از اسب پیاده شود و برای او جبه، دستار، سلاح، غلام و کنیزک فراهم کردند. همچنین دستور داد که هر سال از املاک مأمون، دو هزار دینار زر و دویست خروار غله به نام او در ری ارسال شود. این اسناد و تشریفات به دست معروفی به مرو ارسال شد و امیر صحت کلی موضوع را تأیید کرد. محمد زکریا با شادمانی به خانه برگشت.