شمارهٔ ۱۸۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عمق عشق و شیدایی خود نسبت به محبوب میپردازد. او از بیخبریاش از لذایذ عاشقانه و شکرین بودن محبوب میگوید و بیان میکند که عشق و زیبایی محبوب، او را سرمست کرده است. او با اشاره به سختیهای عشق، از جستجوی حقیقت و زیبایی واقعی که تنها در چهره محبوبش نمایان است، صحبت میکند. در این شعر، شاعر از فراق و درد جدایی نیز سخن میگوید و آرزو میکند که محبوب به او نزدیک شود و زخمهای دلش را مرهم نهد. او در نهایت به یک نتیجهگیری میرسد که در عشق، هر داستان و تجربهای به نوعی به درد و عشق مرتبط است و او همیشه در جستجوی وصال محبوب خواهد بود.
از باده دوشینت بس بیخبریم ای جانوز شکر شیرینت در شور و شریم ای جان
هوش مصنوعی: ای جان، ما از راز بادهای که دیشب نوشیدی بیخبر هستیم و در اوج شوق و سرمستی از شیرینی شکر تو در حال نشاط و شادی هستیم.
تا حسن تو شد ساقی در عشق شراب آورداز نرگس خمارت سرمست و تریم ای جان
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی تو مانند ساقی در عشق نمایان شد، از نرگس خمارت شرابی آورد که مرا کاملاً سرمست کرده است، ای جان.
جز روی تو گر روئی در دیده ما آیدفردا بکدامین رو در تو نگریم ای جان
هوش مصنوعی: اگر غیر از چهره تو کسی در چشم ما دیده شود، به فردا که نگاه میکنیم، کدام چهره را در تو خواهیم دید، ای جان من؟
هر چند که ظاهر شد خاشاک بر و بحریمدریای حقایق را صافی گهریم ای جان
هوش مصنوعی: هرچند که چیزهای بیارزش و سطحی ممکن است به چشم بیایند، مهم این است که ما باید با آرامش و عمق به حقیقتهای بزرگ نگاه کنیم. ای جان، در این مسیر، به مصفا کردن دل و جان خود بپردازیم.
هر ناوک دلدوزی کز قبضه عشق آیدگاهی هدفیم آنرا گاهی سپریم ای جان
هوش مصنوعی: هر تیر و سهمی که از عشق بر دلم فرود میآید، گاهی به سمت آن میچشم و گاهی از آن دوری میکنم، ای جان.
از بهر نثار تو داریم بکف جانیبنمای جمال خود تا جان سپریم ای جان
هوش مصنوعی: ما آمادهایم که جانمان را فدای تو کنیم، پس زیباییات را نشان بده تا جانمان را به پای تو بدهیم، ای محبوب.
ای یار مسیحا دم از وصل بده مرهمکز زخم فراق تو خسته جگریم ای جان
هوش مصنوعی: ای دوست، با صدای دلنشینت به من نزدیک شو و درمانی برای زخمهایی که از دوری تو دارم بیاور، چرا که به شدت از فراق تو رنج میبرم و خستهام.
گفتی که حسین آخر زین در به نمی گرددزین در به چه رو گردیم چون خاک دریم ای جان
هوش مصنوعی: گفتی حسین سرانجام از این در نخواهد آمد. پس چرا باید از این در وارد شویم، ما که خود مانند خاک هستیم. ای جان!