شمارهٔ ۲۶۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از رنج و درد ناشی از عشق و ناکامی سخن میگوید. او از بیمهری معشوق به شدت غمگین است و میگوید که حتی آرزوی یاری و محبت از او برنمیآید. شاعر خود را شکار میداند که به پشت صیدش کشته شده و باید به مصائب عشق تن دهد. او معتقد است که نیازی به کبر و ریا ندارد و در برابر بزرگی معشوق، احساس مسکنت و فقر میکند. در نهایت، شاعر با امید به لطف معشوق به درگاه او آمده و از زخمهای عشق و دردهایی که کشیده، شکایت میکند. او میگوید که عقل نیز در برابر این عشق به عجز رسیده است، و اگر هم خواستهای داشته باشد، آن تنها خجلت و شرم از اهل دل است.
آه که از ره کرم یار نکرد یارئیسوختم از غم و نشد رنجه بغمگسارئی
هوش مصنوعی: اَه، از اینکه دوست من به خاطر لطف و محبتش کاری برایم نکرد، بسیار ناراحت شدم و در غم سوختم، اما او نیز برای تسلای قلبم زحمتی نکشید.
بر سر صید خود مرا کشت و نگاه هم نکردلایق صید خسروی نیست چو من شکارئی
هوش مصنوعی: او به خاطر شکار خود مرا به قتل رساند و حتی نگاهی هم به من نینداخت. چنین رفتار بیاحترامی از کسی که خودش مانند من شکارچی است، لایق نیست.
چاره کار عاشقان زاری و زور و زر بودزور و زرم چو نیست هست چاره بنده زارئی
هوش مصنوعی: عاشقان راهی جز ناله و تضرع ندارند و اگر قدرت و ثروت نباشد، چه بر این بنده زار و بیچارهای باید رفت؟
کبر و ریا نمیکنم بر در کبریای اوعزت و سرفرازیم مسکنت است و خوارئی
هوش مصنوعی: من خودبزرگبینی و تظاهر نمیکنم، زیرا در برابر عظمت او، من تنها به خاطر عزت و شرفی که دارم، احساس فقر و کوچکی میکنم.
نیستم آتشی صفت سر بهوا نمی کشمبر درش آبروی من هست ز خاکسارئی
هوش مصنوعی: من همانند آتش نیستم که در آسمان پرواز کنم، بلکه آبرویم از خاکساری و فروتنی من ناشی میشود و به همین خاطر به او روی میآورم.
من بامید لطف تو آمده ام به پیش دربدرقه طریق من هست امیدوارئی
هوش مصنوعی: من با امید به لطف و رحمت تو به نزد تو آمدهام و در این راه، امید من به توست که مرا همراهی کنی.
با تن همچو برگ که کوه بلا همی کشمپیشه عاشقان بود طاقت و برد بارئی
هوش مصنوعی: با جسمی همچون برگ، بار سنگین مصیبت را تحمّل میکنم؛ زیرا عاشقان، قدرت و استقامت زیادی دارند.
شد ز علاج درد من عقل بعجز معترفزانکه ز عشق خورده ام ضربت زخم کارئی
هوش مصنوعی: عقل به ناتوانیاش اعتراف کرد، زیرا که به خاطر عشق، زخمهایی خوردهام که درمانشان ممکن نیست.
گر به نثارت آورم همچو حسین جان بکفاز رخ اهل دل کشم خجلت و شرمسارئی
هوش مصنوعی: اگر من به تو هدیهای بدهم مانند حسینی که جان خود را فدای عشق کرد، از چهرهی اهل دل شرمنده و خجالتزده میشوم.