تناجی
عطار نیشابوری

غزل شمارهٔ ۵۲

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهمپس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم رهنمایتا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار می‌باید دریدتوبهٔ تزویر می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنمچند خواهم بودن آخر پای‌بست
ساقیا درده شرابی دلگشایهین که دل برخاست غم بر سر نشست
تو بگردان دُور ، تا ما مَردواردور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از بر برکشیمزهره را تا حشر گردانیم مست
همچو عطار از جهت بیرون شویمبی جهت در رقص آییم از الست