غزل شمارهٔ ۱۰۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت از دوری معشوق و مشکلات ناشی از آن سخن میگوید. او احساس میکند که کار او به اندازه طلا ارزش ندارد و از فراق معشوق به شدت رنج میبرد. شاعر میپرسد تا کی باید در این فاصله طاقتفرسا زندگی کند و به اشکهای خود اشاره میکند. او میگوید که علاقهاش به معشوق آنقدر عمیق است که حتی یک لحظهٔ دیدن معشوق برایش ارزشمندتر از همه چیز است. همچنین اشاره میکند که در حضور معشوق، تمام جهان به او میارزد و هیچ چیز دیگر برایش در آن لحظه مهم نیست. در نهایت، او عشقش را به معشوق اینگونه توصیف میکند که حتی دیده شدن معشوق برایش به اندازهٔ زمین و آسمان ارزشمند است.
از تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیست
هوش مصنوعی: من از تو انتظار دارم که مانند طلا با ارزش و با کیفیت باشی، اما خبری از وصال تو ندارم که به آن دلخوش شوم.
تا کی آخر از فراقت کار منبا وصالت به بتر بایست نیست
هوش مصنوعی: تا کی باید در جدایی تو بمانم؟ کار من با وصال تو دیگر به پایان نمیرسد و هر روز سختتر میشود.
تا بگریم در فراقت زار زارعالمی خون جگر بایست نیست
هوش مصنوعی: برای اینکه در غم فراق تو بگریم و ناله کنم، دنیا باید سرشار از خون دل باشد، ولی چنین چیزی ممکن نیست.
چون بدادم دل به تو بر یک نظردر منت به زین نظر بایست نیست
هوش مصنوعی: وقتی که دل خود را به تو سپردم فقط با یک نگاه، دیگر نیازی به انتظار از تو ندارم.
چون شکر داری بسی با عاشقانیک سخن همچون شکر بایست نیست
هوش مصنوعی: وقتی که تو به اندازهی شکر شیرین هستی، نیازی نیست که با عاشقان یکسان سخن بگویی، چون خود sweetness تو کافی است.
من ز سر تا پای فقر و فاقهاممن تو را خود هیچ در بایست نیست
هوش مصنوعی: من کاملاً در فقر غوطهورم و اصلاً چیزی برای ارائه به تو ندارم.
چون درآیی از درم بهر نثارعالمی پر گنج زر بایست نیست
هوش مصنوعی: زمانی که تو از در وارد میشوی، باید جهانی پر از گنج و ثروت را ببینی و نیازی به نثار کردن نیست.
چون بدیدم دلشده عطار رابر کف پای تو سر بایست نیست
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که دل عطار به پای تو افتاده و سرگردان است، دیگر جایی برای ایستادن ندارد.