غزل شمارهٔ ۳۲۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و جذابیت معشوق میگوید و بیان میکند که چگونه زلف و زیبایی او جانش را تسخیر کرده است. او تأکید میکند که هیچ دل سعادتمندی از عشق او بیخبر نیست و هرکسی که عشق او را درک کند، ارزش جانش به مراتب بیشتر از جانهای دیگر است. شاعر همچنین از دلی میگوید که در عشق او میتپد و بیان میکند که غم او زندگی را برایش دشوار کرده است. او از درد جدایی و غمهایش میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق معشوقش بر تمام زندگیاش تاثیر گذاشته است. در نهایت، او نشان میدهد که چقدر برای دیدن معشوقش مشتاق است و غم فقدان او را غیرقابل تحمل میداند.
زلف تو که فتنهٔ جهان بودجانم بربود و جای آن بود
هوش مصنوعی: موهای تو که باعث فریب و آشفتگی دنیا شده است، جانم را ربوده و جای آن را گرفته است.
هر دل که ز عشق تو خبر یافتصد جانش به رایگان گران بود
هوش مصنوعی: هر دلی که از عشق تو آگاه شد، جانهای زیادی برایش بیقیمت و بدون ارزش میشود.
مرده دل آن کسی که او رادر عشق تو زندگی به جان بود
هوش مصنوعی: آن کسی که در عشق تو جان و زندگی را نداشته باشد، دلش مرده است.
گفتم دل خویش خون کنم منکز دست دلم بسی زیان بود
هوش مصنوعی: گفتم که دل خود را شکسته کنم، زیرا از دستان دل خود ضررهای زیادی متحمل شدهام.
ناگاه کشیده داشت دستمچون پای غم تو در میان بود
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی، حسی در دستانم ایجاد شد، همچنان که غم تو در دل من حضور داشت و مرا تحت تاثیر قرار داده بود.
گر من دادم امان دلم رادل را ز غم تو کی امان بود؟
هوش مصنوعی: اگر من قلب و احساساتم را به تو سپردم، دل بخاطر غم تو چگونه میتواند آرامش داشته باشد؟
گفتم که دهان تو ببینمخود از دهنت که را نشان بود؟
هوش مصنوعی: گفتم که چهره تو را ببینم، اما خودت نشان بده که چه کسی در تو وجود دارد.
هرگز نرسید هیچ جاییآن را که غم چنان دهان بود
هوش مصنوعی: هیچ مکانی وجود ندارد که غم به آنجا نرسد و گریبانگیرش نشود.
گفتی که چگونهای تو بیمندانی تو که بیتو چون توان بود
هوش مصنوعی: تو پرسیدی که بدون تو حال من چگونه است، خودت بهتر از هر کسی میدانی که بدون تو چگونه میتوان زندگی کرد.
ز آنروز که یک زمانت دیدمصد ساله غمم به یک زمان بود
هوش مصنوعی: از زمانی که تو را دیدم، تمام درد و غمهایم به یک لحظه خلاصه شد و احساس کردم که سالها غم در دلم جمع شده است.
بر خاک درت نشسته عطارتا بود ز عشق جانفشان بود
هوش مصنوعی: عطار بر زمین درگاه تو نشسته است تا به خاطر عشق جانش را فدای تو کند.