غزل شمارهٔ ۴۷۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و بیقراری خود سخن میگوید و احساسات عمیقش را نسبت به معشوق خود بیان میکند. او در بند عشق و longing (انتظار) به سر میبرد و بیکار و بیقرار است. به تصویر کشیدن غم و شادیهایش، او را شبیه به شمع و بنفشه توصیف میکند که در حسرت معشوق باقی مانده است. شاعر از دشواری وصال میگوید و علیرغم این که به نظر میرسد این وصل ممکن نیست، همچنان امیدوار است. او تشبیههای متعددی برای بیان درد و شوق و انتظارش استفاده میکند، از جمله مقایسه کردن خود با لالهای خونین و غرقه در احساسی عمیق. در نهایت، او به گردی زلف معشوق که مانند زنجیری او را در خود گرفته، اشاره میکند و میگوید که در میان آشفتگی و سردرگمی، هنوز به یاد معشوقش است.
بی دل و بی قراری ماندهامزانکه در بند نگاری ماندهام
هوش مصنوعی: در دلتنگی و بیتابی به سر میبرم، زیرا در اسارت و یاد کسی باقی ماندهام.
دلخوشی با دلگشایی بودهامغم کشی بی غمگساری ماندهام
هوش مصنوعی: من در گذشته به خوشحالی و دلگرمی مشغول بودهام و حالا در دریای غم، بدون کسی که مرا آرام کند، ماندهام.
زیر بار عشق او کارم فتادلاجرم بی کار و باری ماندهام
هوش مصنوعی: به خاطر عشق او، در وضعیت دشواری قرار گرفتهام و اکنون بیکار و بیفایده ماندهام.
در میانم با غم عشقش چو شمعگرچه چون اشک از کناری ماندهام
هوش مصنوعی: در درون من، غم عشق او مانند شعلهای روشن است، و گرچه مانند اشکی در گوشهای تنها ماندهام.
گرچه وصل او محالی واجب استمن مدام امیدواری ماندهام
هوش مصنوعی: باوجود اینکه ارتباط با او غیرممکن به نظر میرسد، من همچنان به امید دیدارش باقی ماندهام.
بی گل رویش در ایام بهارچون بنفشه سوکواری ماندهام
هوش مصنوعی: بدون گل و زیباییاش در روزهای بهاری، مانند بنفشهای غمگین و بیخبر ماندهام.
همچو لاله غرقهٔ خون بی رخشداغ بر دل ز انتظاری ماندهام
هوش مصنوعی: مانند لالهای که در خون خود غوطهور است، بدون چهرهام و داغ انتظار بر دل دارم.
دیدهام میگون لب آن سنگدلسنگ بر دل در خماری ماندهام
هوش مصنوعی: من چهره زیبای کسی را دیدهام که دلش بسیار سنگین و بیرحم است. در این حالتی که در افسردگی و غم به سر میبرم، همچنان به او فکر میکنم.
چون دهان او نهان شد آشکاردر نهان و آشکاری ماندهام
هوش مصنوعی: زمانی که لبان او بسته شد، آشکار و پنهان بودن من نمایانگر حالتی است که در آن گرفتار شدهام.
زنگبار زلف او مویی بتافتزان چو مویش تابداری ماندهام
هوش مصنوعی: زلف سیاه او مانند زنجیری درخشان است و من به خاطر زیباییاش در حیرت ماندهام.
گه به دربند رهی دور و درازگه به چین در اضطراری ماندهام
هوش مصنوعی: گاهی در مسیری طولانی و پیچیده گیر کردهام و گاهی در شرایط اضطراری به سر میبرم.
چون سر یک موی او بارم ندادزیر بار مشکباری ماندهام
هوش مصنوعی: از زمانیکه به او یعنی آن یار ریزبین توجه کردم، با وجود اینکه فقط یک بار هم بر سر یک مو از او توفیقی نیافتم، اما اکنون در زیر بار سنگین غم و اندوه باقی ماندهام.
صد جهان ناز از سر مویی که دیدمن که دیدم بیقراری ماندهام
هوش مصنوعی: من از دیدن یک مو، به شدت دچار شوق و هیجان شدهام و حالا در این بیقراری ماندهام.
زلف چون دربند روم روی اوستمن چرا در زنگباری ماندهام
هوش مصنوعی: زلفی چون بند و زنجیری که مرا به خود بسته است، ولی چرا من هنوز در این بیحالی و ناامیدی به سر میبرم؟
میشمارم حلقههای زلف اودر شمار بی شماری ماندهام
هوش مصنوعی: من به شمارش حلقههای موهای او پرداختهام، اما همچنان در حیرت و سردرگمی باقی ماندهام.
چون سری نیست ای عجب این کار رامن مشوش بر کناری ماندهام
هوش مصنوعی: این طبیعی است که وقتی حسی نداشته باشی، از کاری که انجام میدهی یا وضعیتی که در آن هستی، دچار سردرگمی شوی؛ من در حالتی از بیتحرکی و کنارهگیری قرار دارم.
روزگاری میبرم در زلف اوبس پریشان روزگاری ماندهام
هوش مصنوعی: مدتی را در زندگیم مشغول عشق و زلف محبوبش هستم و بسیار پریشان و آشفتهام، و مدتی هم در حالتی دیگر باقی ماندهام.
شد فرید از چین زلفش مشک بیززان سبب زیر غباری ماندهام
هوش مصنوعی: فرید به خاطر زلفهای چینیاش سرشار از عطر مشک شده است و به همین دلیل من زیر غباری پنهان ماندهام.