غزل شمارهٔ ۵۶۵
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی عمیق از عشق و جدایی است. شاعر از نداشتن خبر از محبوب خود شکایت میکند و میگوید که حتی از خود نیز بیخبر است. او در میانسالی دریازد به دوری از وطن و محبوب خود، و به شدت مشتاق دیدار اوست. شاعر از درد و رنجهای ناشی از این جدایی میگوید و نسبت به عشقش به محبوب به شدت متعهد است. او به تصویر کشیدن احساسات خود با تشبیهات زیبا و مرتبط پرداخته و به وضوح نشان میدهد که عشق او چقدر عمیق و دردناک است. در نهایت، به نوعی ناامیدی و گرفتاری در این عشق اشاره دارد، به طوری که حتی اگر جان خود را از دست بدهد، این درد برای او قابل تحمل است.
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
هوش مصنوعی: از آنجایی که نمیدانم چه چیزی باعث شده یا چه حالتی دارم، فقط روزها را میگذرانم و چیزی نمیگویم.
نا پدیدار شود در بر من هر دو جهانگر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم
هوش مصنوعی: اگر هر دو جهان نیز در برابر من ظاهر شود، تنها یک تار مو از آنچه هستم، نمایان نمیگردد.
مشکل این است که از خویشتنم نیست خبرمگر این مشکل از آن است که بی خویشتنم
هوش مصنوعی: مشکل این است که من از ذات خودم هیچ اطلاعی ندارم، و شاید این مشکل به خاطر این باشد که من از خودم دور شدهام.
قرب سی سال ز خود خاک همی دادم بادتا به جان راه برم راه ببردم به تنم
هوش مصنوعی: برای سی سال، همچون خاک در برابر باد تسلیم بودم تا به روح و جانم راه پیدا کنم و در این مسیر، تنم نیز به حرکت درآمد.
ای گل باغ دلم، پرده برانداز از رویورنه چون گل ز تو صد پاره کنم پیرهنم
هوش مصنوعی: ای گل باغ دلم، پرده را از روی خود کنار بزن که اگر این کار را نکنی، من از شدت عشق به تو، پیراهنم را به صد تکه میکنم.
چون تویی جمله چرا از تو خبر نیست مراکه به جان آمد ازین غصه تن ممتحنم
هوش مصنوعی: چرا از وجود تو خبری ندارم، در حالی که غم این مسئله به قدری بر من فشار آورده که جانم را به لب رسانده است؟
من تو را دارم و بس، در دو جهان وین عجب استکه ز تو در دو جهان بوی ندارم چکنم
هوش مصنوعی: من فقط تو را دارم و هیچکس دیگری برایم مهم نیست، اما جالب اینجاست که با وجود داشتن تو، در دو جهان هیچ نشانهای از وجود تو نمیبینم. نمیدانم چه باید بکنم.
تو فکندی ز وطن دور مرا دستم گیرکه چنین بی دل و بی صبر ز حب الوطنم
هوش مصنوعی: تو مرا از وطن خود دور کردی، حالا دست مرا بگیر که من بدون عشق به سرزمینم، بیدل و بیصبر شدهام.
تا که هستم سخنم از تو و از شیوهٔ توستچه غمم بودی اگر بشنویی یک سخنم
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندهام، حرفم تنها از تو و رفتار توست. چه دلیلی برای غم داشتن دارم اگر حتی یک کلمه از من را بشنوی.
گر چو شمعم بکشی زار همه روز رواستور بسوزیم به شب عاشق آن سوختنم
هوش مصنوعی: اگر من مانند شمع بگریم و زار بزنم، این کار هر روز برایم قابل تحمل است. اما اگر در شب بسوزم، عاشقانه از سوختن خود لذت میبرم.
ور شدم خسته و کشته کفنی نیست مرابی گل روی تو چون لاله بس از خون کفنم
هوش مصنوعی: اگر خسته و جانباخته شوم، دیگر برایم هیچ کفنی نیست. گل روی تو، مانند لاله، پس از خون من، ارزش بیشتری دارد.
ور شوم سوخته و آب ندارم بر لبصف کشم از مژه و آنگه صف دریا شکنم
هوش مصنوعی: اگرچه سوختهام و آب ندارم، با چشمانم صفی از اشک میزنم و سپس، صف دریا را میشکنم.
چون فرید از غم تو سوخته شد نیست عجبکه چو شمع آتش سوزنده دمد از دهنم
هوش مصنوعی: وقتی فرید به خاطر غم تو دچار سوختگی و درد شده، جای تعجب نیست که مانند شمعی که میسوزد، آتش در دل من نیز شعلهور شود و از دهنم بیرون بیاید.